دانى كه چه مىگويد مگر مىفرمايد : بيت
كشانكشان به بهشتم برند و من نروم * كه دل نمىكشد اى دوست جز به سوى توام
حديث جنت و دوزخ كنند مردم ليك * مرا از آن چه خبر چون به گفتگوى توام
اما عارفان را غير جنّات موعوده جنّات ديگرست كه آن جنّات صفات است اعنى اتصاف به صفات ارباب كمال و تخلق به اخلاق ذو الجلال ، و اين جنات صفات را نيز چون جنّات افعال مراتب و درجات است .
و ديگر جنّات ذات و آن عبارت است از ظهور ربّ هر عارفى بر وى و استتار آن عارف در وى .
اين جنات مذكوره جنات بنده است و حق را نيز مقابل اين جنات ، جنات ثلاث هست و درين آيهء كريمه
فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي
نفس يقظى را به واسطه تخصيص اضافى تنبيه است بر خصوصيّت اين جنّت .
و اول جنات حق اعيان ثابته است كه حق بدان اعيان مستتر گشته ، مشاهدهء ذات خود به ذات خود از وراى اين استتار مىكند .
و دوم استتار حق است در ارواح چنان كه نه ملك مقرّب بر آن اطلاع يابد و نه نبى مرسل .
و سيوم استتار او در عالم شهادت به اكوان [ است ] تا مشاهدهء عوالم خويش از وراى استار به حيثيتى كند كه مطلع نگردد بر وى اغيار . و اين به حسب استتار ذات اوست در ذوات و استجنان افعال و صفات او در افعال و صفات .
پس چون عارف را فرمان آيد كه درآى در جنّت من ، او غير اين معنى فهم نكند كه درآى در ذات خود و عين و حقيقت خود تا آنجا مرا دريابى و از مشاهدهء من برخورى ، چه مطلوب او جز حق نيست به خلاف غير عارف كه جنّت او آنست كه در وى حظوظ نفس او باشد از مشارب و مآكل و مناكح ، و عارف عاشق اين همه