تخلل لون است در متلوّن به حيثيتى كه اختلاف از ميان برخيزد و هستى اين بىشائبه دوگانگى در هستى آن بياميزد و افتراق به حسب اشارت حسيّه نماند و چاوش غيرت تفرقه اثنينيت را از ساحت وحدت به دور باش عزّت براند ، چنان كه مكان عرض مكان جوهر اوست ، چون رايحهء طيّبه كه در گل خود روست . بيت :
اى برون از وهم و قال و قيل من * خاك بر فرق من و تمثيل من « 1 »
و اين تخلل چون تخلل جسم نيست در جسم ديگر ، كه يكى مكان ديگرى باشد تا حق را محلّ يا حالّ بودن لازم آيد ؛ بلكه از ضيق عبارت قصّه لون و متلوّن در ميان است ، و اگر تحقيق كنى سرّ اين اشارت همان است كه به حكم
صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً
مىفرمايد بيت :
آنكس كه هزار عالم از رنگ نگاشت * رنگ من و تو كجا برد اى ناداشت
اين رنگ همه هوس بود يا پنداشت * او بىرنگ است رنگ او بايد داشت
( رنگ از او بايد داشت - خ ) تشبيه معقول به محسوس از براى تفهيم و ازالهء شكوك و ريب است ، چه واقعات شهادتيّه ( كذا - شهاديّه ، يا شهادت - ظ ) ادلهء وقايع غيب است .
و لتخلّل الحقّ وجود صورة إبراهيم عليه السلام . و كلّ حكم يصحّ من ذلك .
عطف است بر « لتخلله و حصره » يعنى خليل را خليل خواندن از براى تخلل اوست در حق ، و هم از براى تخلل حق به ظهور هويّت و سريانش در وجود ابراهيم به حسب خارج ، و در عين او به حسب علم ، و از براى تخلل حق در هر حكمى كه وجود خارجى ابراهيم راست از صفات و كمالات لازمه مر تعيّن او را و تخلل ابراهيم در حق اثر تخلل اوست در وجود و لوازم وجود ابراهيم . و تخلل از جانبين نتيجهء قرب فرائض و نوافل است و اشارتى كافى است آن را كه
هامش
( 1 ) - بيتى از دفتر پنجم مثنوى عارف رومى است .