نصابى از گنج حيرت شامل ، بعضى را در ابتداى حال چون جذبه پيش از سلوك و بعضى را در انتهاى كمال چون جذبه بعد از سلوك تا بدان جذبه به مقصد اقصى و مطلب اسنى رسيده انخراط در سلك مهيّمين يابد و از بىخودى و نادانى و هيمان و حيرانى در مخاطبه عشق خونريز كه از وجهى عين معشوق مهرانگيز است گويد ، بيت :
اى عشق منم از تو سرگشته و سودائى * و اندر همه عالم مشهور به شيدائى
در نامه محبوبان از نام من آغازند * زين پيش اگر بودم سر دفتر دانائى
اى بادهفروش من سرمايهء جوش من * از تست خروش من من نايم و تو نائى
سرمايهء ناز از تو هم اصل نياز از تو * هم وامق شيدائى هم دلبر عذرائى
گر زندگيم جوئى در من نفسى در دم * من مرده صدساله تو جان مسيحائى
اول تو و آخر تو باطن تو و ظاهر تو * مستور ز هر چشمى در عين هويدائى
چون ابراهيم عليه السلام اول كسى است كه حق سبحانه و تعالى بر وى تجلى كرده است به هويت ذاتيهء ساريه در كل مظاهر كونيّه ؛ و اول كسى كه از اولاد آدم فانى در حق شده و باقى به دو گشته ، و خلعت صفات ثبوتيهء حقيقيّه پوشيده اوست كما ورد فى الخبر الصّحيح :
« إنّ إبراهيم صلوات اللّه عليه أوّل من يكسى يوم القيمة »
تا آخر مطابق اول باشد ؛ و مجازات در يوم جزا به حصول پيوندد .
و چون بواسطهء تجليات ذات الهيّه در صور كونيّه متحقق بود به مرتبهء « تشبيه » و رتبهء تشبيه بعد از مرتبه « تنزيه و تقديس » ، لاجرم اين حكمت را در عقب حكم و اسرار تنزيه و تقديس آورد و كلمهء او را از آن روى مظهر و منبع حيرت و هيمان ساخت كه او عليه السلام مجلاى ماء خلّت و مطلع آفتاب عشق محبت است ، و از شدت محبت طالب حق در مظاهر كواكب گشته به واسطه ظهور نوريّت در وى ؛ و از غلبهء هيمان و شوق از سر ذوق گفته :
لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ
اى الحائرين فى جمال الحق ، و از صدمات هيمان فانى از نفس خويش شده ، و از سطوات تجلّى در عين نيستى بقا به هستى حق در مقام جمع و