چو ظاهر به باطن بياميختى * گهى ما تو باشيم و گه ما توئى
غلط مىكنم ما و تو خود كجاست * در آنجا كه اى جان تنها توئى
بزن آتش عشق در ما و من * كه ما جمله لائيم و إلّا توئى
به هر گوشهاى از تو صد فتنه است * كه سرمايهء شور و غوغا توئى
ز عالم چو آئينهاى ساختى * تماشاگر و هم تماشا توئى
فزايش نخواهم من از ديگرى * كه روح مرا راحتافزا توئى
ز هر ذره جلوه دهى حسن خويش * به هر ديده پيوسته بينا توئى
گر آشفته آيد حديث حسين * تو معذور دارش كه گويا توئى
و لا نشكّ أنّا كثيرون بالشّخص و النّوع
و شك نمىآريم كه ما يعنى اهل عالم يا افراد انسانيّه بسياريم به شخص و نوع .
چه در كثرت اشخاص و انواع عالم شبههاى نيست ؛ امّا كثرت افراد انسان به حسب انواع بدان معنى است كه مركباند از دو عالم روحانى و جسمانى .
و أنّا و إن كنّا على حقيقة واحدة تجمعنا فنعلم قطعا أنّ ثمّة فارقا به تميّزت الأشخاص بعضها عن بعض ، و لو لا ذلك ما كانت الكثرة فى الواحد .
و اگرچه هستيم ما بر حقيقت نوعيّه كه جمع مىكند همهء ما را پس به علم قطعى مىدانيم كه اينجا فارقى هست كه به آن فارق متميز مىشود بعضى اشخاص از بعضى ؛ كه اگر اين فارق نبودى كثرت در واحد متصور نشدى .
فكذلك أيضا ، و إن وصفناه بما وصف نفسه من جميع الوجوه فلا بدّ من فارق .
پس همچنين نيز اگرچه وصف كرديم حق را بدانچه نفس خود را حق تعالى وصف كرد از جميع وجوه « 1 » پس چاره نيست از فارقى . شيخ چون در كلام اول
هامش
( 1 ) - در پيش گفتهايم كه اين شرح در حقيقت ترجمه و شرح شرح قيصرى بر فصوص است ؛ عبارت متن در شرح قيصرى چنين است : « و إن وصفنا بما وصف به نفسه » كه فعل وصف در هر دو جا صيغه ماضى مفرد مغايب است و ضمير هر دو راجع به حق تعالى ، ولى خوارزمى فعل اولى را صيغه ماضى متكلم مع الغير گرفته است با اضافه ضمير غايب ( و إن وصفناه ) كه با شرح قيصرى مغايرت دارد .