الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ
فهو يعرف كذبه من صدقه فى نفسه ، لأنّ الشّىء لا يجهل حاله فإنّ حاله له ذوقىّ .
يعنى انسان حال خود را مىداند و در نفس امر مىشناسد كه درين عبادت مخصوصه بدين مثابه هست كه برخوردار از تجلّى محبوب و بهرهمند از ديدار مطلوب باشد يا نى ، چه انسان را بر نفس خود بصيرت و دانش هست اگرچه القاى معاذير مىكند اما حقيقت حال معلوم ، و دروغ از راست متبيّن ، چه هر چيز را معرفت حال خويش ذوقى و وجدانى است .
ثمّ إنّ مسمّى الصّلاة له قسمة أخرى ؛ فإنّه تعالى أمرنا أن نصلّى له و أخبرنا أنّه يصلّى علينا . فالصّلاة منّا و منه .
بعد از آن مسماى صلات را قسمت ديگر هست ، يعنى مسمّاى لفظ گاهى افعال مخصوصه است و گاهى مسمّايش تجلّى و ايجاد و رحمت است چنان كه مىگويند كه صلات از بارى تعالى رحمت است . پس صلات از ماست و از او .
فإذا كان هو المصلّى فأنّما يصلّى باسمه الآخر ، فيتأخّر عن وجود العبد : و هو عين الحقّ الّذى يخلقه العبد في قبلته ( قلبه - خ ) ، ( يجعله العبد فى قبلته - خ ) بنظره الفكرىّ أو بتقليده و هو الإله المعتقد .
چون لفظ مصلّى را اطلاق مىكنند بر فرسى كه در حلبهء سباق تابع مجلّى باشد و مجلّى آنست كه بر همه سابق بود « 1 » شيخ مىفرمايد كه اگر مصلّى حقّ باشد
هامش
( 1 ) - در قطعه هشتم كتاب « نصاب الصبيان » گويد :ده اسبند در تاختن هريكى را * به ترتيب نامى است روشن نه مشكل
مجلّي مصلّي مسلّي و تالي * چو مرتاح و عاطف حظّي و مؤمّللطيم و سكيت . . .
و بعد از آن گويد :بدين ده دوء ديگر الحاق مىكن * يكى هست قاشور و ديگر چه فسكليعنى اسب دهمين را دو اسم ديگر است يكى قاشور و ديگر فسكل ، كه اسب دهمين را سه اسم بود ، -