گردانيده شد نبى را عليه السلام طيّب نه خبيث .
و وصف كرد رسول عليه السلام ملائكه را به اينكه متأذى مىشوند از روايح خبيثه از براى آنچه در اين نشأت عنصريّه از تعفين هست چه انسان مخلوق است از گل سياه متغيّر الرّيح ، پس ملائكه مكروه مىدارند بالذّات انسان متغيّر الريح را كه خبيث باشد به سبب آنكه نشأت ايشان از عفونات و فضلات منتنه ( و فضلات متعفّنه - خ ) پاك است و از براى اين مأمور شديم به طهارت ثوب و بدن و دوام وضو ، و مستحب گشت استعمال روايح طيّبه تا حاصل گردد مناسبت در ميان ما و ملائكه و ملحق گرديم به طيّبين .
كما أنّ مزاج الجعل يتضرّر برائحة الورد و هى من الرّوائح الطّيبة . فليس ريح الورد ( فليس الورد - خ ) عند الجعل بريح طيبة . و من كان على مثل هذا المزاج معنى و صورة أضرّ بالحقّ إذا سمعه و سرّ بالباطل : و هو قوله
وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْباطِلِ وَ كَفَرُوا بِاللَّهِ
؛ و وصفهم بالخسران فقال
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ
*
الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ *
فإنّه من ( فإنّ من - خ ) لم يدرك الطّيّب من الخبيث فلا إدراك له .
چنان كه مزاج جعل متضرّر مىشود به رايحهء ورد با آنكه از روايح طيبه است ، پس ريح ورد نزد جعل ريح طيبه نباشد لاجرم هركه از روى معنى و صورت بر مزاج جعل باشد ، از حق چون بشنود متضرّر گردد و به باطل مسرور شود و چنان كه حضرت الهى ازين معنى خبر مىدهد كه
وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْباطِلِ وَ كَفَرُوا بِاللَّهِ
و ايشان را به خسران وصف مىكند و بيان مىكند كه بازگشت تبعهء خسران به سوى نفس ايشانست . پس هركه ادراك نكند معنى طيب را كه مدرج است در خبيث و باطن در وى و تمييز نكند در ميان هر دو ، او را ادراك نيست . چه هر خبيثى به وجهى مشتمل است بر معانى طيبه و مظهرى است از مظاهر هويّت الهيّه ؛ و اگر چنين نبودى از او طيب حقيقى به وجود نيامدى . چه در ميان علّت و معلول از مناسبتى چاره نيست به وجهى از وجوه .
و در حقيقت خبث خبيث و طيب طيّب از امور نسبيّه است و عائد به حال