كه : سخن من با جمعى است كه ازين منازل فريبندهء صورت گذشته باشند و به سرحدّ معنى راه يافته و ازين قنطرهء پرخطر مجاز خلاص گشته در صفّهء رباط تحقيق بار استراحت انداخته « 1 » .
اهل يقين طايفهء ديگرند * ما همه پاييم اگر « 2 » ايشان سرند « 3 »
«
أطرق كرا « 4 » إنّ النّعامة فى القرى
» ؛ بزرگتر از تو در مجلس حاضرند و به ديدهء تأمل ناظر . حيف باشد كه به مجرّد آنكه چندى از مزخرفات گوناگون صورى در حوزهء ادراك آرى و گرد سر كوى اين [ 477 ب ] گنبد عجايب اركان برآيى و به نقوش ظاهر آن فريفته گردى و از نفايس حقايق كه بدان منطوى است بىبهره نشينى ، خود را در چنين انجمنى كه دانشوران كونين ، سرگردان رموز لطائف كنوز اويند در معرض زبان آورى آرى و آنگه دعوى بصارت كنى « 5 » .
همه اندرز من به تو اينست * كه تو طفلى و خانه رنگينست
دليل گفتن باصره بر تعظيم شأن خويش و تحقير سمع
باصره چون ديد كه سخنان سمع از سر تجبّر و تكبّر مىآيد ، گفت : مايهء مفاخرت تو بر من ندانم چيست و اين زيادهسرى و عظومت از كجاست . اولا ، درين ايوان اعتدال بنيان انسانى كه به اشارت معرّف
« أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ »
هر كس را جايى و جاهى معيّن گشته ، پيشگاه صفّهء ظهور كه جاى اعيان مجلس و صدور باشد متّكاى من است و مطالعهء لطائف جمال كه قصاراى مطالب و مآرب ارباب كياست آنست كار من « 6 » .
همه شب خدمت سلطان خيال تو كند « 7 » * اين دو لالاى سيه در حرم بينايى
و جاى تو دايم گوشهء خمول و پس پشت اعراض باشد و كارت همه حكايات گذشته و
هامش
( 1 ) .D: + ش ؛F , GوJ: + بيت
( 2 ) .B , D , EوJ: گر
( 3 ) .D: + ص ؛F: + مصراع ؛G: + ع
( 4 ) .D: + اطرق كرا
( 5 ) .D: + ش ؛FوJ: + بيت
( 6 ) .D: + ش ؛FوJ: + بيت
( 7 ) .CوJ: كنند