باشد . عاشقى را چشم گريان و دل بريان اسباب است و آن سوختگان آتش حرمان را بكمال تواند بود « 1 » .
عشقبازان ديگرند و عيشسازان ديگرند * آنچه با « 2 » فرهاد مىبينيم در پرويز نيست
و امّا نداى نمك ، در اينجا اشارتى است كه ديگ عشق تو را نمك تجريد دربايست است « 3 » ؛
« سالك ار خود « 4 » صد هنر دارد تجرّد « 5 » بايدش »
« 6 »
فأقبل إليها و انحها مفلسا فقد * وصيت لنصحي إن قبلت وصيّتي « 7 »
و چندان چه عقل به حجج قاطعه ، حطّ رتبت و منزلت او مىكرد ، يعنى شرف طرق و فضيلت مسالك از عزّت مقاصد و نفاست نتايج ، معلوم توان كرد و كمال شجره از ثمره ظاهر گردد « 8 » . اين طريق كه مسلوك شما طايفه است ، نهايت آن به غير از شطحيّات لا طائل و طامات بىحاصل نديدهايم و نشنيده « 9 » . استحصال معارف يقينى و حقايق الهى كه محصول كارخانهء وجود و ايجاد و فذلك روزنامهء ظهور و اظهار است ، بدينطريق ممكن نگردد و برين گونه ميسّر نشود « 10 » ،
چون معدن دُر به قَعر دريا باشد * بر خشك طلب كنى ز سودا باشد
آن را كه دل و ديدهء بينا باشد * آنجا طلبد دُر كه همانجا باشد
عنان اختيار را به دست طبيعت دادن ، و در مهوات « 11 » اوديهء مقتضيّات هيولانى و بوادى تنوّعات تفرقهء جسمانى افتادن و فحواى
« أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ »
[ 471 الف ] را شعار خود ساختن و آنگاه اين را طريق پسنديده و راه برگزيده انگاشتن و تمسّك به مقبولات عامّه و مقولات مستحسنهء ايشان كردن و مبانى قضيّه بر ابيات اهل بطالت و اشعار منهمكان فيافى ضلالت بر مقتضاى
« وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ »
نهادن ، بجز غرور هواجس نفسانى و تسويلات غوايل شيطانى « 12 » محملى ديگر نخواهد بودنش « 13 » ،
هامش
( 1 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد
( 2 ) .B , F , IوJ: در
( 3 ) .F: + مصراع ؛G: + ع
( 4 ) .I: راهروگر
( 5 ) .I: توكّل
( 6 ) .F: + بيت ؛G: + شعر
( 7 ) .B: در حاشيه : نح نصيحتى
( 8 ) .F: گشت
( 9 ) .CوE: نه شنيده
( 10 ) .FوJ: + بيت ؛G: + نظم
( 11 ) .B: مهاوى ؛F: مهامه
( 12 ) .F: + مصراع [ ؟ ]
( 13 ) .B: + ع ؛F: + بيت ؛GوJ: + شعر