به وهم فرمودند . ساير اعيان و وجوه آن ، در تحت حكومت او در آمده هيچ آفريده را دخلى نماند « 1 » .
حديث عقل در ايّام پادشاهى عشق * چنان شدهست كه فرمان عامل معزول
و هر چند در ايّام توليت وهم پايهء جاه ارباب ذوق بالا گرفت و آوازهء هياهوى عيششان « 2 » به عيّوق رسيد ، فامّا ترتيب قواعد مملكت يوما فيوما روى در انحطاط نهاد و سر رشتهء انتظامش كه همچون عقد پروين در اوج جمعيت و اتّساق بود ، مانند احوال متحيّره در عقدهء اختلال « 3 » و تشتّت افتاد . و خطّهاى كه چون خطّ خوبان ، اسباب جمعيت و مؤانست گرد آورده بود ، همچون زلف پريشان ايشان به هم برآمدن آغاز نهاد « 4 » .
شده عصمت از قفل گنجينهها * خراشيده از كينهها سينهها [ 467 ب ]
خرابى در آمد به هر پيشهاى * بَتَر زين كجا باشد انديشهاى
چون مصدوقهء حال به عرض پايهء « 5 » سرير رسانيدند ، والى كرم را كه مستوفى ديوان جود و قهرمان ممالك افاضت وجود اوست ، فرمان شد كه جرايد « 6 » جرايم عقل « 4 » را رقم صفح كشيده تفويض وزارت آن خطّهء شريف به دو كنند . عقل خلعت كرامت پوشيده به نسق « 7 » مملكت و ضبط آن مشغول گشت و ترجمان وقتش به فحواى اين بيت مترنّم كه « 8 » :
و ما لي لا أثني عليك و طالما * وفيت بعهدي و الوفاء قليل
و أوعدتني « 9 » حتّى إذا ما ملكتني * صفحت و صفح المالكين جميل
مقدّمهء مناظرات و مقابلات اهالى مملكت انسانى در ايّام دولت و جهانبانى حضرت سلطنت پناه عشق « 10 »
چون ديار غريب اطوار پيكر تمام گوهر علوى رتبت انسانى در تحت ايالت قهرمان
هامش
( 1 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد
( 2 ) .F: عيش ايشان
( 3 ) .Aدر حاشيه : نح انحلال ؛D , F , GوJ: انحلال
( 4 ) .G: + ابيات
( 5 ) .F: + اعلى
( 4 - 6 ) . در اصل ندارد ؛ مطابق نسخه بدلها افزوده شد .
( 7 ) .F: تنسيق
( 8 ) .GوJ: + شعر
( 9 ) .G: واعدتنى
( 10 ) .D: معشوق ؛I: معشوقى