رفتن عقل به استقبال سلطان عشق و جاه يافتن او بعد از عزل
عقل چون ديد كه اسباب ابّهت و حشمتش به يك باد مخالف چون از هم ريخته شد « 1 » و امرا و اجنادش به يك صدمهء لشكر عشق چگونه غبار تفرقه در ميانه « 2 » انگيخته گشت ، دست دعا در دامن اضطراب
« أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ »
زده به گوش جان اصغاى فحواى
« فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ »
نمود و رقايق استظهار را به روابط
« فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ »
مستحكم گردانيده شمشير و كفن بر كف ، متوجّه مخيّم عالم پناه گشت لسان حالش به فحواى اين ابيات گويا « 3 » :
أسأت و لم أحسن و جئتك هاربا * و أين لعبد من مواليه مهرب
يؤمّل غفرانا فإن خاب ظنّه * فما أحد منه على الأرض أخيب « 4 » [ 467 الف ]
* *
رحمت صفت خداى باقى است * وان را كه خداى « 5 » برگزيند
گر جرم و خطاى ما نباشد * پس عفو تو بر كجا نشيند
در حال ، آفتاب طلعت معشوقى از برج خيال طالع گشته ، ارجا و انحاى آن خطّه را بر مقتضاى
« وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها »
به اشعّهء بهجت و شادمانى منوّر گردانيد « 6 » .
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد ز دوست
اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * نامى است ز من بر من « 7 » و باقى همه اوست
قلم عزل بر منشور ايالت عقل كشيده ، رجوع قضاياى مملكت و قضاى جزئيّات آن
هامش
( 1 ) .B: فروريخته شد
( 2 ) .D , E , GوI: ميان
( 3 ) .GوJ: + شعر
( 4 ) .FوG: + قطعه
( 5 ) .I: و آنكس كه خداش
( 6 ) .FوJ: + رباعى ؛G: + رباعيه
( 7 ) .F: نامى است كه بر من است .