نديم حدس كه اقرب و اكمل مصاحبان اوست ، مطارحه كردن گرفت . حدس گفت :
آنچه مرا درين قضيّه « 1 » رو مىنمايد آن است كه امر سلطنت او ، بىتوفيقى « 2 » ربّانى و تأييدى « 3 » يزدانى نيست « 4 » ؛ « بيهوده سخن بدين درازى نبود » .
اسير شدن وهم و درآمدن وجد و درد در مملكت عقل
درين « 5 » بودند كه ناگاه از سرحدّ صماخ آوازه « 6 » برآمد كه يكى از پيشروان قوشون نغمهساز ، دلاورى به چنگ آورده و چنگ دلبرى « 7 » ساز كرده از گوشهاى بيرون آمده و به كمند نقشههاى گوناگون و انواع نيرنگ و افسون ، وهم را جذب كرده و برده .
در حال كه وهم به سعادت بساطبوس بندگان حضرت مستسعد گشت و به نوازش پادشاهانه مخصوص شد ، والى وجد و داروغاى « 8 » درد را مقرّر فرمودند كه بدان سرحدّ روند .
چون آن لشكر خونخوار و داروغاى « 9 » غدّار بر آن مملكت بهشتآيين هجوم كردند ، صداى فحواى
« إِذا زُلْزِلَتِ
[ 466 ب ]
الْأَرْضُ زِلْزالَها »
از در و ديوار آن ديار برآمد و مقتضاى فرمودهء
« وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى »
، از اوضاع اهالى آن معاين گشت . مملكتى كه چون « 10 » رخسار دلبران به لطائف طرايف « 11 » گوناگون آراسته بود ، مانند چشم ايشان منهج فتنه و آشوب شد . و جايى كه چون رياض ربيع به انواع نعيم نزهت آثار ، مزيّن و محلّى بود ، مثل فصل شتا ، محلّ « 12 » عواصف تفرقه و تشويش گشت « 13 » .
إذا دكّت الأرض منشور خاك * بر ايوانها نقش نطوي السّما
لب بام كرده زمين بوس در * ستونها ز ضجرت برفته ز جا
هامش
( 1 ) .CوE: قصّه
( 2 ) .B , F , IوJ: بىتوفيق
( 3 ) .FوJ: تأييد
( 4 ) .FوG: + مصراع
( 5 ) .I: + گفتگو
( 6 ) .G: آواز
( 7 ) .CوF: جنگ دليرى
( 8 ) .B , C , D , E , F , GوI: داروغهء
( 9 ) .B , C , D , E , F , GوI: داروغهء
( 10 ) . در اصل ندارد ؛ مطابق نسخه بدلها افزوده شد .
( 11 ) .GوI: ظرايف
( 12 ) .B , D , GوJ: مهبّ
( 13 ) .G: + شعر