حركتى به اختيار خود تواند كرد و بىحصول آن ، هيچ كس از جاى خود نتواند جنبيد . و اين پروانه به نشان وهم باشد و امراى ديوان تحريك و تسكين همه اعيان اجناد او باشند . و اشغال ديوان خيال بيشتر از قبيل مهمّات خاصّهء شيخ بود و لهذا اعنّهء اعتضاد و اعتماد ايشان مطلقا به صوب اقوال ديانت نشان و افعال امانت احوال او معطوف باشد . سخن وهم در مجالس جدّ كمتر به سمع اصغا تلقّى كنند ، اقوال او به سمت كذب موسوم [ 459 ب ] بود و راى او به وهن معروف « 1 » .
هر كو به صدق دم زند ار يك نفس بود * چون صبح روشنى جهانيش در قفاست
و از عجايب عمارات عالم ، ديوانخانهء اين مملكت است كه آن عبارت از طاق وسطانى است كه بر طرف غربى آن ، غرفهاى است مخزن « 2 » خازنان لطائف غريبهء غرب ، و در طرف شرقى غرفهء مسكن خازنان نفايس شريفهء شرق . و از يمين و يسار آن ، دو ديوار مشبّك وضع كرده و در آن شبكه ، تعبيههاى عجيب درج كردهاند - كه تفصيل آن مفضى به سآمت و موجب ملالت بندگان حضرت گردد - چنان كه متقلّص و مسترخى مىشود . و لهذا آن بارگاه را دوده خوانند كه چون هنگام بار باشد شيخ را ، و از خلوت تجرّد بنيان تقديس و تنزيه ، متوجّه صفّهء بساط انبساط تفرّج و تنزه شود آن متقلّص گردد تا آن دو غرفه متلاقى گردند « 3 » و رحيق لطيف حقايق غرب در ظروف كثيف شواكل شرق ريزند . و در آن بزم معارف آيين ، من بنده ساقى باشم و در اثناى تداول و تناول كئوس كه شيخ به لطائف فواكه غيبى تنقّل نمايند كه « 4 » « تنقّل فلذّات الهوى فى التّنقّل » اين كمينه به التفات خطاب مخصوص باشد . و چون وهم را درين مجلس راه ندمت « 5 » است ، گاه باشد كه به ترانهء « 6 » [ 460 الف ]
رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * فتشابها فتشاكل الأمر
فكأنّما خمر و لا قدح * و كأنّما قدح و لا خمر
دستى بر ساز ذوق زند و مجلسيان را به پاكوبى « 7 » و سراندازى درآرد « 8 » و شيخ را بدان
هامش
( 1 ) .FوJ: + بيت ؛G: + فرد
( 2 ) .C , DوI: مسكن
( 3 ) .G: شوند
( 4 ) .Iندارد ؛FوG: + مصراع
( 5 ) .I: نديمى
( 6 ) .GوJ: + شعر
( 7 ) .I: پايكوبى
( 8 ) .I: درآورد