در خَم اين خُم كه كبودى خوشست * قصّهء دل گو كه سرودى خوشست
تا سخن آوازهء دل در نداد * جان تن آزاده به گل در نداد
هر چند سطوح ظاهرش مسوّر « 1 » به كثايف اجسام و محروس به غلايظ اجرام است و ليكن زواياى اندرونش مطلع لطائف انوار و مهبط حقايق اسرار واقع شده . و اگر چه ظاهرا مغمور به غواشى هيولانى و محفوف به صنوف حوادث ظلمت نشان است فامّا در حقيقت ، مظهر نبوع و منبع ظهور آب حيوان است
« عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا » .
و حمل اين بر طامات منشيان و اغراقات كاذبهء ايشان نكنند ، چه چشمهاى كه از آنجا مىآيد و جويى كه ازو منشعب مىشود ساير آن مملكت ، استفاضهء حيات از ترشّح لطافت آيات او مىكنند « 2 » .
ز تاريكى در آنجا يك نشانست * كه آب زندگى در وى روانست « 3 »
و به واسطهء آنكه اصل هواى اين شهرستان به حرارت مايل است و امزجهء اكابرش محرورى افتاده ، قصبهاى در [ 461 الف ] طرف شرق او - كه مهبّ رياح واقع شده - محفوف به صنوف اشجار طيبه گردانيدهاند و ساير سكّان آن را از ديوان بزرگ اجرا مىدهند كه به تعديل هوا و ترويح آن مشغول باشند . و آن قصبه ، منشأ فصحاى براعت شعار و محتد فضلاى حقايق دثار است .
در در « 4 » دروازهء آن ، گنبدى ساختهاند كه صداى صيت آن آوازهء رفعت در گنبد گردون انداخته . و بر آنجا تختى از زر سرخ زدهاند « 5 » و يكى از اساطين بلغا كه لسان المملكت است و بىدستيارى خدمتش هيچ آفريده پاى در ميدان بيان نتواند نهاد ، بر آنجا نشسته و دو خدمتكار چابك پيش او استاده « 6 » . و به دو كارهاى كلّى مفوّض است : يكى آن كه اكثر عرايس حقايق غيبى و مخدّرات ابكار معنوى كه در شهرستان بزرگ از مكامن قوّت به مجالى فعل خراميده به حلل اكوان « 7 » و حلىّ جواهر حدثان آراسته مىشوند ، بىچهره گشايى خدمتش و خادمان او بر منصّهء ظهور جلوه نمىتوانند كرد . و ديگر آنكه در حوالى او دار الضّرب « 8 » واقع شده و سى و دو غلام رومى بدين شغل استادگى « 9 »
هامش
( 1 ) .BوD: مستور
( 2 ) .GوJ: + بيت
( 3 ) .J: نهانست
( 4 ) .B , GوIندارد
( 5 ) .I: نهادهاند
( 6 ) .B , C , D , E , GوI: ايستاده
( 7 ) . در اصل ندارد ؛ مطابق همهء نسخه بدلها افزوده شد .
( 8 ) .I: دار الضّربى
( 9 ) .CوD: ايستادگى