183
طبيبا درد من دارد نهفته با دلم كارى
182
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك
( حافظ ) 56
طراوت گل رخسار و رنگ عارض تو
18
طرفه نقشيست اينكه از يك كان
299
طرّه از آفتاب رخ برداشت
221
طريق بوالهوسانست نى ره عشّاق
( امير خسرو دهلوى ) 181
طواف حاجيان در كعبه باشد
188
ظلّ طوبى سايهء خُنبست و در خنب آفتاب
41
ظلمت و نور امتزاج گرفت
258
عاشق جان را بهر نثارش خواهد
51
عاشق شدن مرد زبون آمدنست
56
عاشقم بر تو ز عاشق كشتنت
( كمال خجندى ) 65
عاشق و معشوق داند سرّ عشق
163
عاقبت دودى به روزن برشود
( اوحدى مراغهاى ) 107
عالم تمام پر ز شهيدان فتنه گشت
( امير خسرو دهلوى ) 100
عالم ز زلف يارم گشتست عنبرين بو
91
عالم همه سربهسر سرابست
162
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
( حافظ ) 123
عرفات عشقبازان سر كوى يار باشد
( كمال خجندى ) 187
عروس حسن تو را هيچ در نمىبايد
( فخر الدين عراقى ) 151
عشّاق تو پيش از دل و گل با رخ تو
277
عشق آمد و از وجود بيزارم كرد
62
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
( منسوب به مولوى ) 48
عشق آمد و محو كرد هر قبله كه بود
26
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود
17
عشق ازين بسيار كردهست و كند
( عطار ) 32
عشقبازان ديگرند و عيشسازان ديگرند
271
عشقبازى نه من آخر به جهان آوردم
( سعدى ) 50
عشق برآورد ز هر سنگ آب
( مولوى ) 62
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان
حافظ 165
عشق چو شيرى است نه مكر و نه ريو
( مولوى ) 253
عشق داغيست كه گر بر جگر كوه نهى
( اوحدى مراغهاى ) 52
عشق را بو حنيفه درس نگفت
133
عشق را سر برهنه بايد كرد
( عطار ) 134
عشقست كه از لا و لِمَت برهاند
143
عشقست كه هم مى است و هم جام
( فخر الدين عراقى ) 156
عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد
( حافظ ) 27
عشق مشّاطهايست رنگآميز
( فخر الدين عراقى ) 151
عشقم كه در دو كون مكانم پديد نيست
( فخر الدين عراقى : لمعات ) 119
عشق ورزيدم و عقلم به ملامت برخاست
( سعدى ) 60
عقل بازارى بديد و تاجرى آغاز كرد
( مولوى ) 132
عقل در كوى عشق پى نبرد
( سنايى ) 60
عقل گفتا شش جهت حدّست و بيرون راه نيست
( مولوى ) 133
عكس رخسار و تاب زلفينش
258
علم كز تو تو را بنستاند
( سنايى ) 166
عيب ما نيست گر نمىبينيم
( اوحدى مراغهاى ) 291
غالبا اينقدرم عقل و كفايت باشد
( حافظ ) 157
غايت خوبى كه هست قبضهء شمشير و دست
( سعدى ) 113
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
( حافظ )