تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
137
سحرگه رهروى در سرزمينى
( حافظ ) 34
سخن بگوى كه بيگانه پيش ما كس نيست
( سعدى ) 45
سخن عشق نه آنست كه آيد به زبان
( حافظ ) 64
سر انداز در عاشقى لايقست
( سعدى ) 182
سرّ او از زبان هر ذرّه
( فخر الدين عراقى ) 295
سر بگذرانم از سر گردون به گردنى
( اوحدى مراغه‌اى ) 304
سر تسليم من و خشت در ميكده‌ها
( حافظ ) 168
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
( حافظ ) 116
سررشته به دست يار و جان بر كف دست
126
سر رشتهء جمعيّت و نزديكى ما
224
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش
( حافظ ) 140 ، 169
سرمايهء دو عالم درباختم به سودا
( سلمان ساوجى ) 101
سر مگردان ز خنجر آن يار
( اوحدى مراغه‌اى ) 213
سر مويى از دو زلفش بنمودمى و ليكن
302
سرو بالاى كمان ابروى اگر تير زند
( سعدى ) 184
سرّى است در آن ميان كه مستان دانند
( خيام - با تفاوتى ) 81
سعديا سرمايه‌داران از خلل ترسند و ما
294
سعدى تو كيستى كه دم از دوستى زنى ؟
92
سفر چنين كند آن كس كه رهبرش عشقست
176
سلطان چو خود خنجر زند فرياد كردن چون توان ؟
118
سلطانىِ دو كون به يك جو كجا خرد
166
سماعى مىرود در مجلس ما
( مولوى ) 204
سمندر نيى گرد آتش مگرد
169
سمندش گرچه با هر كس به زينست
( نظامى : خسرو و شيرين ) 110
شاهد خلوت ما روى به كس ننمايد
90
شاهى از سايهء هما مطلب
219
شب من جمله صباحست و صباحم همه شب
229
شب وصال نخواهم كه تن بود با من
139
شبى كه منزل شادى در اوست ميلاميل
( كمال الدين اسماعيل ) 190
شتر را چو زينها طرب در سرست
( سعدى ) 211
شراب از ساقيان لب‌شكر گير
132
شراب از كفش جانان خور نه از جام جم اى عاقل
( فخر الدين عراقى ) 41
شكار را به دو صد ناز مىبرد آن شير
( مولوى ) 98
شكار كشته به خون اندرون همىگردد
( مولوى ) 98
شكسته‌دل‌تر از آن ساغر بلورينم
( خاقانى ) 65
شگفت او را ز پيدايى پنهانى
155
شنيده‌ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
( حافظ ) 55
شنيده‌ام كه به خونم كشيده‌اى شمشير
97
شوق از عالم عبارت نيست
( عطار ) 64
شيرمردى بايد از خود رسته‌اى
271
صبا تو نكهت آن زلف مشك‌بو دارى
( حافظ ) 238
صبر از تو خلاف ممكناتست
( سعدى ) 69
صبر كن اى دل كه صبر سيرت اهل صفاست
( سعدى ) 181
صد دلق بسوزد چو ميم شعله برآرد
165
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغى برنخاست
( حافظ ) 6
صلاى عيش كه ساقى ز لعل خندانش
( فخر الدين عراقى ) 7
صوفى از ما به سلامت بگذر كاين مى لعل
( حافظ ) 24
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را
( حافظ ) 7
صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى
( سعدى ) 14
طبيبا درد عشقست اين و خوش مىآيدم مردن