لمعات ) 142
خورشيد به هر برجى فيروز و بهى باشد
( مولوى ) 256
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
( حافظ ) 92
خون در دل سنگين من افكند چو لعل
62
خونريز بود هميشه در كشور ما
( منسوب به نظامى ) 94
خون مىخور و همچو غنچه در دل مىگير
74
خيال ترك من هر شب صفات ذات من گردد
( مولوى ) 109
خيال زلف تو پختن نه كار خامانست
( حافظ ) 225
دادم همه بوسه بر لب خود
( فخر الدين عراقى ) 157 ، 215
دارو سبب درد شد اينجا چه اميدست
65
دارى سر ما و گرنه دور از بر ما
94
دارى سر يوسف ببُر از هر چه عزيزست
( كمال خجندى ) 89
دامنش چون به دست بگرفتم
( عطار ) 157
دامن عزّت چه آلايد به دل جان را چه بود
111
دانم كه چون من ناسزا ، نبود سزاى وصل او
207
داننده اگر لاف زند مىرسدش
282
دانه چيدن چه مروّت بود ؟ آخر مكنيد
( مولوى ) 150
دانى سر و سامان ز كه بايد طلبيدن ؟
( سلمان ساوجى ) 85
دايهام عشقست و مادر عشق و شيرم هم ز عشق
273
در جمله جهان هيچ گل و سنگى نيست
274
در جهان تو باشد اين من و تو
( اوحدى مراغهاى ) 199
در حسن رخ خوبان پيدا همه او ديدم
( فخر الدين عراقى ) 150
درخت ميوهء مقصود از آن بلندترست
72
درد پنهان فراقم ز تحمّل بگذشت
( سعدى ) 58 ، 107
در دلم آتشست و در چشم آب
( اوحدى مراغهاى ) 202
در دهانش چو نيست جاى سخن
260
در ديدهء هر عاشق ، او بود همه لايق
( فخر الدين عراقى ) 151
در دير مىزدم من ز درون در شنيدم
( فخر الدين عراقى ) 131
در زلف خويش پيچ و از او حال ما بپرس
305
در سرّ « يحبّهم » اشارت اينست
300
در عبارت همىنگنجد عشق
( عطار ) 133
در عشق ازين بوالعجبىها باشد
61
در عشقِ تو بىنام بىنامونشان بايد بود
174
در عشق نماند عقل و تمييز كه بود
57
در غوره ببين مل را ، در غنچه ببين گل را
( مولوى ) 78
در كفى جام شريعت در يكى سندان عشق
( سعدى ) 226
در كوى تو اى يار عيار ناباك
227
در كوى تو ره نبود ره ما كرديم
270
در گمشدگى است راه وايافتگى
235
در گوش كن كه بهتر ازين گوشواره نيست
267
در مسجد چه زنى ؟ ميكده اينك در باز
( سلمان ساوجى ) 91
در مطبخ عشق جز نكو را نكشند
103
درنگيرد به بتان گريهء گرم و دم سرد
( امير خسرو دهلوى ) 132
در هر چه نظر كردم پيدا رخ او ديدم
( فخر الدين عراقى - با تفاوتى ) 140
در هر گامى هزار مرگست اينجا
136
در همه صورت تويى و نيست خود صورت تو را
( فخر الدين عراقى ) 154