رقايق كونى - كه حكم استيلا داشتند - پاك گردانيد ، هرآينه در ميان قبيلهء اصحاب مجلس فتوّت و اكابر ديوان كمال و تكميل از ارباب ولايت و نبوّت بر سر كوى محبوب ، در آستان مذلّت و خوارى و خاك اهانت و بىاعتبارى افتادم . « 1 »
أو ليس من أحلى المطاعم في الهوى * عزّ الحبيب و ذلّة العشّاق
و بهغايتى در زمين حقارت فرورفتم به نزد ايشان كه اندك چيزى و ادنى منزلتى كه واسطهء مآرب خسيسه گردد و وسيلهء نيل مقاصد دنيوى و اخروى شود ، آن را فوق « 2 » همّت من تصوّر كردهاند . « 3 »
هر جامه به رنگى بدر آمد ز خُم غيب * دردا كه گليم منِ درويش سياهست
[ 122 ] و چون اين قوم منتسب به حضرت معشوق بودند ، بر مقتضاى مفهوم « 4 »
و كلّ عدوّ بالغ السّعى في دمي * إذا كان من حىّ الحبيب حبيب
چندان وسايل خضوع و شوافع استكانت و مذلّت برانگيختم به نزد ايشان ، كه آن معنى مرا در كنج بيغولهء خمول و زاويهء انكسار پنهان گردانيد ؛ چنانچه مرا از غايت حقارت و نهايت خاكسارى ، محلّ خدمت و منزلت خدمتكارى ننهادند . « 5 »
اى كاج كه در پاى سگان تو شوم گَرد * چون بخت ندارم كه سگ كوى تو گردم
* * *
[ 123 ] و من درجات العزّ أمسيت مخلدا * إلى دركات الذّلّ من بعد نخوتي
[ 124 ] فلا « 6 » باب لي يغشى و لا جاه يرتجى * و لا جار لي يحمى لفقد حميّتي
[ 125 ] كأن لم أكن فيهم خطيرا ، و لم أزل * لديهم حقيرا في رخائي و شدّتي
شك نيست كه هر پست همّتى را قدر آن نيست كه نقد استعداد خويش بر محك عيار اين طايفه زند و هر بىمايه « 7 » را مكنت آن نه كه گرد اين عيارخانه گردد . كمند جاذبهء اين طايفه جز در گردن سرافرازان پرمايه نيفتد و باز اختيار و امتياز را جز بر هماى دولتان
هامش
( 1 ) . تب : + بالعربيه ؛ فر : + شعر .
( 2 ) . تب : شود فوق .
( 3 ) . تب فر : + بيت .
( 4 ) . فر : + شعر .
( 5 ) . تب فر : + بيت .
( 6 ) . فر : و لا .
( 7 ) . ال تب : بىمايهاى .