حديث عشق اگر گويى گناهست * گناه اول ز حوّا بود و آدم
مىگويد : جانم فداى كسى كه به ميامن التفات هدايت آيات او پيشدستى نمودم و مسابقت جستم در ميدان عشق ، در حالتى كه سالك مسالك طايفهاى بودم كه پيش از من ، طريق هدايت منحصر در اين « 1 » دانستهاند و ابا كردهاند « 2 » از غير اين راه . « 3 »
جانم فداى آنكه ز لوح ضمير او * نقش وفاى صحبت جانان نمىرود « 4 »
*
أهفو « 5 » إلى كلّ قلب بالغرام له * شغل ، و كلّ لسان بالهوى لهج
[ 117 ] چه ، در ميان هر قبيلهاى از قبايل اصناف بنىآدم ، بسى از قتيلان تيغ « 6 » عشقند كه در آستانهء حرمان و اندوه ، جان گرامى را سپردهاند و هرگز به گوشهء چشم عنايتى فايز نگشته و ملحوظ لحاظهء التفات نشده . « 7 »
عالم تمام پر ز شهيدان فتنه گشت * ترك مرا خدنگ بلا در كمان هنوز
[ 118 ] و در جهان آفرينش و شهرستان خلقت او بسى همچو من بودهاند كه مقهور تيغ جلال گشتهاند و مقتول شمشير صدّ و هجران شده ؛ و اگر به گوشهء چشم التفات ، ايشان را منظور نظر مرحمت و عاطفت مىكرد « 8 » ، زندهء ابد مىشدند . « 9 »
با كه اين نكته توان گفت كه آن سنگين دل * كشت ما را و دم عيسى مريم با اوست
* * *
[ 119 ] إذا ما أحلّت في هواها دمي ، ففي * ذرى العزّ و العلياء قدري أحلّت
[ 120 ] لعمري ، إن « 10 » أتلفت عمري بحبّها * ربحت ، و إن أبلت حشاى أبلّت
چون حضرت معشوق به ميامن التفات اتّحاد آثار و دلال يگانگى مآل ، خون مرا حلال دانست « 11 » و « 12 » در عيدگاه عشق خويش مرا قربان كرد ، هرآينه قدر من از حضيض مذلّت و
هامش
( 1 ) . تب : + ذات .
( 2 ) . ال : كرده .
( 3 ) . فر : + بيت .
( 4 ) . تب : + بالعربيّه .
( 5 ) . در اصل : أهفوا .
( 6 ) . تب ندارد .
( 7 ) . تب فر : + بيت .
( 8 ) . تب : مىكرده .
( 9 ) . فر : + بيت .
( 10 ) . ال : لعمري و إن .
( 11 ) . ال : داشت .
( 12 ) . تب ندارد .