تناسبت الأضداد عندي بحبّكم * فأصعب شىء عند عبدكم سهل
فبعد هو اللّقيا و سخط هو الرّضا * و عتب هو العتبى و جور هو العدل
[ 128 ] پس حال من به ميامن آن « 1 » التفات عشقى و اقتضاى اضداد التوايى او آراسته و مزيّن است از روى باطن به عقلى حيران و عاقلى مشوب به ديوانگى ، و از روى ظاهر به صحّتى كه در عين بىطاقتى و اضطراب پيدا شود - چه « صحّت مجهود » عبارت از انتعاشى است كه در اثناى بيمارى عظيم روى نمايد - و از روى مرتبه به عزّتى در عين خوارى مندرج . « 2 »
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من * كسب جمعيّت از آن زلف پريشان كردم
چه ، طرف كمال هر چيزى مقارن ضدّش است كه « الشىء إذا جاوز حدّه انعكس « 3 » ضدّه » .
پس ، اهل كمال را البتّه جامعيّت اضداد لازم باشد در ساير مقامات ؛ چنانچه در بيشتر ابيات اشارتى بدان هست .
* * *
[ 129 ] أسرّت تمنّي حبّها النّفس ، حيث لا * رقيب حجى ، سرّا لسرّي و خصّت
[ 130 ] فأشفقت من سير الحديث بسائري * فتعرب عن سرّي عبارة عبرتي
چون سلاسل مقيّدهء عاشق به مساعى تيغ بىدريغ معشوق از هم فروريخت و نسبت او از خارج مطلقا منقطع گشت - چنانچه فحواى ابيات گذشته بدان اشارت كرد - اين مقدّمات را نتيجه آن شد كه نفس كه طرف ظاهريّت عاشق است و انزل مراتب وجودى او به واسطهء نسبت احاطت و جامعيّت اطلاق ذاتى ، چون از عوايق قيود جزئيّه و عوارض عايقه بالكلّيّه خلاص يافت ، با سرّ وجودى كه طرف باطنيّت اوست ، حكايت تمنّاى حبّ ، كه اوّل مراتب اظهار محبت است ، بر سبيل مسارّه در ميان نهاد .
و چون اول مجالى ظهور معشوق و منصّهء جلوهء او بر عاشق در موطن عزّت و مواقف عظمت است به حلىّ دلال جلال و زيور استغنا و استقلال كمال آراسته - چنانچه معلوم
هامش
( 1 ) . تب ندارد .
( 2 ) . فر : + بيت .
( 3 ) . مل : + إلى .