شكار را به دو صد ناز مىبرد آن شير * شكار در هوس او دوان قطار قطار
شكار كشته به خون اندرون همىگردد * كه از براى خدايم بكش تو ديگر بار
دو چشم كشته به مردم از آن همىنگرد * كه اى فسردهء غافل بيا و گوش مخار
* * *
[ 113 ] و ها أنا مستدع قضاك و ما به * رضاك ، و لا أختار تأخير مدّتي
[ 114 ] وعيدك لي وعد و إنجازه منى * وليّ ، به غير البعد إن يرم يثبت
اينك خواهان حكم توام و استدعاى فرمان تو مىكنم در قتلى كه مرا بدان ترسانيدهاى و در هر چه رضاى تو در آن باشد ؛ اگر چه همه « 1 » صدّ « 2 » و هجران بود . « 3 »
اگر رضاى تو اى دوست نامرادى ماست * دگر مراد دل خويشتن نخواهم خواست
و در اين احكام ، هيچ اختيار تأخير مدّت و تسويف امر نمىكنم كه « في التأخير آفات » « 4 » ؛ « تأخيرى اگر مىرود از جانب ما نيست » .
[ 114 ] چه ، بيم دادن تو به كشتن ، مرا عين اميد است به حيات حقيقى و مقصود اصلى ؛ پس وفا نمودن بدان كشتن ، آرزو « 5 » و مراد عاشقى است صادق كه به غير از خدنگ بعد و تير بيزارى به هيچ تيرى ديگر روى « 6 » نگرداند و ثابت قدم باشد . « 7 »
به هر سلاح كه خون مرا بخواهى ريخت « 8 » * حلال كردمت الّا به تيغ بيزارى
و مراد به « بعد » عدم تمكين عاشق است در مقام عاشقى ، و تبرّا نمودن از التزام احكام معشوقى ، و اظهار تسليه كردن . و بونى بعيد است ميانهء اين معنى و « هجر » « 9 » كه يكى از امّهات مقامات عاشق است و بسى از مقاصد مبتنى بر آن ؛ چنانچه « 10 » شيخ ناظم را باشد كه :
إذا كان حظّي الهجر منكم ، و لم يكن * بعاد ، فذاك الهجر عندي هو الوصل
هامش
( 1 ) . فر ندارد .
( 2 ) . تب : سدّ .
( 3 ) . ال : تو ؛ تب فر : + بيت .
( 4 ) . تب : + مصرع ؛ فر : + ع .
( 5 ) . تب : آرزوى .
( 6 ) . ال : رويى .
( 7 ) . تب فر : + بيت .
( 8 ) . در اصل : بريخت .
( 9 ) . ال تب فر مل : هجران .
( 10 ) . مل : چنان كه .