است كه تاج افتخار و سرافرازى خود سازم . « 1 »
بكش تا عيبجويانم نگويند * نمىآيد ملخ در چشم شاهين
* * *
[ 107 ] و دون اتّهامي إن قضيت أسى فما * أسأت بنفس ، بالشّهادة سرّت
[ 108 ] ولي منك كاف إن هدرت دمي و لم * أعدّ شهيدا علم داعي منيّتي
و اگر حال من به تهمت نيز نرسد ؛ و نزديك آن كه تاج افتخار تهمت بر سر نهم ، به شمشير اندوه « 2 » حرمان كشته گردم ، هيچ اسائتى نكرده باشى به نفس من ؛ چون بر مقتضاى « من عشق و عفّ و كتم و مات « 3 » مات شهيدا » به درجهء شهادتش مسرور و شادمان گردانيدى « 4 » .
[ 108 ] و اگر نيز در ديوان شهدا مرقوم نگردد نام من ، مرا از تو اين قدر بس اگر مرا عزيز كنى به قصد خون ريختن ، كه در خاطر تو خطور كرده باشم . و الحق همين علم دعوتكنندهء من به خوان هلاكت و سماط شهادت ، كافى است مرا در برافراشتن گردن مفاخرت بر عالم و عالميان . « 5 »
پايمال مركبم كن وين بگو بهر ديت * كان كه شبديز مرا دى « 6 » در تَهِ پا شُد كه بود « 7 »
* * *
[ 109 ] و لم تسو روحي في وصالك بذلها * لدىّ لبون بين صون و بذلة
روح مرا صلاحيّت آن نيست نزد من ، و بدان نمىارزد كه در وصال تو آن را بذل كنند و ببخشند ، كه بونى بعيد است ميان نگاه داشتن من مرتبهء تو را و عزّت وصل تو - كه ساير امور وجودى به دو مضاف است - و ميان بذل من روح را به تو . « 8 »
جايى كه در او هزار جان قربانست * چه جاى دهل زنان بىسامانست ؟
*
هامش
( 1 ) . تب : + بيت .
( 2 ) . تب : + و .
( 3 ) . فر : + فقد .
( 4 ) . تب : مسرور گردانيدى .
( 5 ) . فر : + بيت .
( 6 ) . فر : دل .
( 7 ) . تب اين بيت را ندارد .
( 8 ) . فر : + بيت .