برو جان پدر تن در قضا ده * به تقديرات يزدانى رضا ده
سؤال 12 [ چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمد ؟ ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ؟ ]
چه بحر است آنكه نطقش ساحل آمد ؟ * ز قعر او چه گوهر حاصل آمد ؟
جواب
يكى درياست هستى ، نطق ، ساحل * صدف حرف و جواهر دانش دل
به هر موجى هزاران درّ شهوار * برون ريزد ز نقل نصّ و اخبار
هزاران موج خيزد هر دم از وى * نگردد قطرهاى هرگز كم از وى
وجود علم از آن درياى ژرف است * غلاف درّ او از صوت و حرف است
معانى چون كند اينجا تنزّل * ضرورت باشد آن را ز تمثّل
تمثيل
شنيدم من كه اندر ماه نيسان * صدف بالا رود از قعر عمّان
ز شيب قعر بحر آيد برافراز * به روى بحر بنشيند دهن باز
بخارى مرتفع گردد ز دريا * فروبارد به امر حق تعالى
چكد اندر دهانش قطرهاى چند * شود بسته دهان او به صد بند
رود با قعر دريا با دلى پر * شود آن قطره باران يكى درّ
به قعر اندر رود غواص دريا * از آن آرد برون لؤلئى لالا
تن تو ساحل و هستى چو درياست * بخارش فيض و باران علم اسماست
خرد غواص آن بحر عظيم است * كه او را صد جواهر در گليم است
دل آمد علم را مانند يك ظرف * صدف با علم دل صوت است يا حرف
نفس گردد روان چون برق لامع * رسد زو حرفها بر گوش سامع
صدف بشكن برون كن درّ شهوار * بيفكن پوست مغز نغز بردار
لغت با اشتقاق و نحو با صرف * همىگردد همه پيرامن حرف
هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد * به هرزه صرف عمر نازنين كرد
ز جورش قشر سبز افتاده در دست * نيابد مغز هر كو پوست نشكست
بلى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
ز من جان برادر پند بنيوش * بجان و دل برو در علم دين كوش
كه عالِم در دو عالَم سرورى يافت * اگر كهتر بد از وى مهترى يافت
عمل كان از سر احوال باشد * بسى بهتر ز علم قال باشد