تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
همه بر حكم داور داده اقرار * مر او را روز و شب گشته طلبكار

قاعده فى الفكر فى الانفس

به اصل خويش يك ره نيك بنگر * كه مادر را پدر شد باز مادر
جهان را سر به سر در خويش مىبين * هر آنچ آمد به آخر پيش مىبين
در آخر گشت پيدا نفس آدم * طفيل ذات او شد هر دو عالم
نه آخر علت غايى در آخر * همىگردد به ذات خويش ظاهر
ظلومى و جهولى ضد نورند * و ليكن مظهر عين ظهورند
چو پشت آينه باشد مكدّر * نمايد روى شخص از روى ديگر
شعاع آفتاب از چارم افلاك * نگردد منعكس جز بر سر خاك
تو بودى عكس معبود ملايك * از آن گشتى تو مسجود ملايك
بود از هر تنى پيش تو جانى * وز او در بسته با تو ريسمانى
از آن گشتند امرت را مسخّر * كه جان هر يكى در تست مضمر
تو مغز عالمى زان در ميانى * بدان خود را كه تو جان جهانى
ترا ربع شمالى گشت مسكن * كه دل در جانب چپ باشد از تن
جهان عقل و جان سرمايهء تست * زمين و آسمان پيرايه تست
ببين آن نيستى كو عين هستى است * بلندى را نگر كو ذات پستى است
طبيعى قوّت توده هزار است * ارادى برتر از حصر و شمار است
وز آن هر يك شده موقوف آلات * ز اعضا و جوارح وز رباطات
پزشكان اندر آن گشتند حيران * فروماندند در تشريح انسان
نبرده هيچ كس ره سوى اين كار * به عجز خويش هر يك كرده اقرار
ز حق با هر يكى خطّى و قسمى است * معاد و مبدأ هر يك ز اسمى است
از آن اسمند موجودات قايم * بدان اسمند در تسبيح دايم
به مبدأ هر يكى زان مصدرى شد * به وقت بازگشتن چون درى شد
از آن در كآمد اول هم به در شد * اگر چه در معاش از در به در شد
از آن دانسته‌اى تو جمله اسما * كه هستى صورت عكس مسمّا
ظهور قدرت و علم و ارادت * به تست اى بنده صاحب سعادت
سميعى و بصير و حىّ و گويا * بقا دارى نه از خود ليك از آنجا
زهى اول كه عين آخر آمد * زهى باطل كه عين ظاهر آمد
تو از خود روز و شب اندر گمانى * همان بهتر كه خود را مىندانى
چو انجام تفكر شد تحيّر * بدينجا ختم شد بحث تفكر