تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
پس از وى همچو عرجون قديم است * ز تقدير عزيزى كو عليم است
اگر در فكر گردى مرد كامل * هر آيينه كه گويى نيست باطل
كلام حق همى ناطق به دين است * كه باطل ديدن از ضعف يقين است
وجود پشّه دارد حكمت تام * نباشد در وجود تير و بهرام
ولى چون بنگرى در اصل اين كار * فلك را بينى اندر حكم جبّار
منجّم چون ز ايمان بىنصيب است * اثر گويد كه از شكل غريب است
نمىبيند مر اين چرخ مدوّر * ز حكم و امر حق گشته مسخر

تمثيل

تو گويى هست اين افلاك دوار ؟ * به گردش روز و شب چون چرخ فخار
وزو هر لحظه‌اى داناى داور * ز آب و گل كند يك ظرف ديگر
هر آنچ آن در مكان و در زمانست * ز يك استاد و از يك كارخانه‌ست
كواكب گر همه ز اهل كمالند * چرا هر لحظه در نقص و وبالند
همه در جاى و سير و لون و اشكال * چرا گشتند آخر مختلف حال ؟
چرا گه در حضيض و گه در اوج‌اند * گهى تنها فتاده گاه زوج‌اند
دل چرخ از چه شد آخر پرآتش ؟ * ز شوق كيست او اندر كشاكش ؟
همه انجم بر او گردان پياده * گهى بالا و گه شيب اوفتاده
عناصر باد و آب و آتش و خاك * گرفته جاى خود در زير افلاك
ملازم هر يكى در منزل خويش * كه ننهد پاى يك ذره پس و پيش
چهار اضداد در طبع مراكز * به هم جمع آمده كس ديده هرگز
مخالف هر يكى در ذات و صورت * شده يك چيز از حكم ضرورت
مواليد سه‌گانه گشته ز ايشان * جماد آنگه نبات آنگاه حيوان
هيولى را نهاده در ميانه * ز صورت گشته فارغ صوفيانه
همه از امر و حكم داد داور * به جان استاده و گشته مسخّر
جماد از قهر بر خاك اوفتاده * نبات از مهر بر پاى ايستاده
نزوع جانور از صدق و اخلاص * پى ابقاى نوع و جنس اشخاص