تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قدسيه ( كلمات بهاء الدين نقشبند ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
اصحاب خواجه بهاءالدين از او بعنوان « خواجهء ما » نيز ياد كرده‌اند ( رك : انيس الطالبين ورق
a
3 ،
a
5 ،
a
26 . نفحات / 395 . رسالهء انسيهء يعقوب چرخى / 18 ، 19 ، 22 ، 23 . و همين متن ما رسالهء قدسيه / 9 ، 10 ، 14 ، 33 ، 35 ، 44 ، 65 ، 67 ) . ص 9 س 11 - 12 . و شرح قصهء آن واقعه و ساير احوال عجيبه و كرامات غريبهء ايشان در مقامات ايشان مسطور است - شرح آن واقعه در انيس الطالبين و عدة السالكين ( ورق
b
9 -
a
11 ) بدين گونه آمده است : « نقل كردند از حضرت خواجهء ما - قدس اللّه تعالى روحه - كه فرمودند : در آن اوايل احوال و غلبات جذبات و بىقرارى ، در نواحى بخارا شبها مىگشتم . و به هر مزارى مىرفتم . شبى به سه مزار از مزارات متبرك رسيدم . و به هر مزارى كه مىرسيدم ، چراغى مىديدم افروخته ، و در آن چراغ‌دان روغن تمام و فتيله مىبود . اما فتيله را اندك حركتى مىبايست داد تا از روغن بيرون آيد ، و به تازگى برافروزد و نميرد . در اول شب به آن مزار متبرك كه منسوب به خواجه محمد واسع است - رحمة اللّه عليه رحمة واسعة - رسيدم . اشارت شد كه به مزار خواجه احمد انجير فغنوى مىبايد رفت . چون به آن مزار رسيدم دو كس را ديدم كه آمدند و دو شمشير بر ميان من بستند و مرا بر مركبى نشاندند و عنان مركب را بر طرف مزار مزداخن گردانيدند ، و روان كردند . در آخر آن شب چون به مزار مزداخن رسيدم ، فتيله و چراغدان به همان كيفيت بود . متوجه قبله نشستم و در آن توجه غيبتى افتاد . و در آن بزرگى نشسته ، و پرده‌يى سبز در پيش او كشيده ، گرد بر گرد آن تخت جماعتى ظاهر و حاضر . و خواجه محمد بابا را در آن جمع ديدم ، دانستم كه ايشان گذشتگان‌اند . اما بر خاطر من گذشت كه آن بزرگ و آن جماعت كيستند . از آن جماعت يكى مرا گفت كه آن بزرگ حضرت خواجه عبدالخالق‌اند قدس سره . و آن جماعت خلفاى ايشان . و اسامى خلفا را تعداد كرد و بهر يك اشارت كرد : خواجه احمد صديق و خواجه اولياى كلان و خواجه عارف ريوگرى و خواجه محمود انجير فغنوى و خواجه على رامتينى قدس اللّه تعالى ارواحهم . و چون به خواجه محمد باباى سماسى رسيد ، اشارت كرد و گفت : ايشان را خود در حال حيات ايشان دريافته‌يى و ديده‌يى . ايشان شيخ