هم چنان كه مأموريم و مخاطبايم بدانچه فرود آمد از قرآن بر مصطفى صلوات اللّه عليه و ما آفريده نبوديم و موجود نبوديم وقت فرود آمدن قرآن ، اين دليل است كه روا باشد وجود امر و مأمور معدوم .
و اجماع است مر عامهء ايشان را كه كلام خداى عز و جلّ حروف و صوت و هجا نيست يعنى كلام صفت بايد متكلم را تا نام متكلمى گيرد و علم و قدرت و ارادت و ديگر صفات همچنين . پس خداى را تعالى عالم گفتيم و علم صفت وى ، و قادر گفتيم و قدرت صفت وى ، بدين بر زيادت نكرديم . همچنين متكلم بگوييم و كلام صفت وى و برين زيادت نكنيم تا همهء صفات ذات يكسان دانيم و اگر كلام را حروف و صوت و هجا گوييم زياده چيزى گفته باشيم ، آنگاه اصل ما را مناقضه افتد .
و حروف و صوت و هجا دلالاتند بر كلام . يعنى حروف و صوت به ذات خويش كلام نهاند ، نه به شاهد و نه به غايب ؛ چه كلام صفت ذات است چون ذات گويا بود كلام صفت وى بود و اين حروف و صوت خداوند آلات و جوارح را است ، و آلات كامها و لبها و زبانها است . حروف و صوت موجود نيايد مگر از كام و لب و زبان ، و خداوند عز و جلّ منزه است از جارحه و او به آلت محتاج نيست پس كلام وى حرف و صوت نيست و بعضى بزرگان گفتهاند : هر كه وى سخن به حروف گويد وى معلول باشد يعنى به قلب « 1 » و جوارح سخن گويد و هر كه را كلام سپس يك ديگر بود ، مضطر باشد و بود و گروهى از ايشان چنين گفتند كه كلام خداى تعالى حروف و صوت است و دعوى كردند كه نتوان شناختن كلام مگر بدين صفت با آن كه اقرار ايشان آن بود كه كلام صفت ذات خداى تعالى است و مخلوق نيست و اين قول حارث محاسبى و از متأخران
هامش
( 1 ) - در شرح تعرف ص 166 به جاى : به قلب و جوارح نوشته است : به علت جوارح و صحيح همين است .