باز گفت ابو بكر بن مجاهد المقرى كه پيش ابو عمرو بن العلا بودم و او هرگز به اختيار خود امامى نكردى ، در آن روز او را به ستم به امامى داشتند و پيش فرستادند . چون پيش اندر آمد و مرقوم را گفت : « استووا » چنان كه به شريعت آمده است كه مصطفى فرمود صلوات اللّه عليه كه چون صف گيريد ، راست بايستيد كه هرگاه كه مخالف ايستيد دلهاتان مخالف گردد و دستها پيش سينه نهيد تا همتهاتان جمع گردد و كتفها را به كتفها اندر دوزيد تا ديو ميان شما راه نيابد و چشمها به سجدهگاه داريد تا دلهاتان پراكنده نگردد .
پس چون ابو عمرو گفت : استووا ، بىهوش گشت و بيفتاد و تا ديگر روز به هوش باز نيامد . پرسيدند كه ترا چه افتاد ؟ گفت من شما را گفتم كه راست بايستيد بر دل من خاطرى آمد از حق تعالى كه اى بنده ! تو با من طرفة العينى راست بودهاى تا خلق مرا همىگويى كه راست باشيد ؟ ! و اين ابو عمرو سيد قراء است .
و شيخ جنيد قدس اللّه روحه گفت : وقتى بيمار گشتم از خداى عز و جلّ بخواستم تا مرا عافيت دهد . اندر سر من خطاب كردند كه ميان ما و ميان تن خويش تو اندر مياى .
و بعضى گفتند كه شنيديم از محمد بن سعدان كه گفت : از بزرگى شنيدم كه گاهگاه زمانكى بغنودمى . ندا آمد مر مرا كه ترا از ما همى خواب آيد ؟
اگر بخسبى از ما ، به تازيانه بزنيمت . يعنى اين اشارت است به فرط محبت كه هر چند محبت قوىتر گردد ، خوردن و خفتن كمتر گردد ، همه خاطر و سر وى دوست فروگيرد ، چنان گردد كه گويى پيوسته دوست را همىبيند و با دوست مىگويد و از دوست سخن مىشنود ، خاموش باشد به زبان ، گويا باشد به دل :
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 514
مساهمون: مجهول
ص٥١٤