تعالى را بر وى بريده نگردد . از بهر آن كه ذكر لسان ، بىمشاهدت قلب ذكر نباشد هر چند مشاهدت بيشتر ذكر بيشتر . تا سر محجوب نگردد ، ذكر منقطع نگردد و شايد كه مراد يادداشت باشد نه ياد كرد از بهر آن كه ياد كرد را از انقطاع بد نيست بين الذكرين ، باز يادداشت را انقطاع نباشد .
ياد كرد را مقدمه نسيان باشد يادداشت را نسيان نباشد هر كه با خود است ياد كند و هر كه با حق است ياد دارد ، چون نسيان نباشد به ياد كرد حاجت نيست .
و گفت معنى حال بلا نعت آن باشد كه وصف وى حال وى گردد تا هيچ حالى از احوال وصف نكند مگر وى بدان موصوف باشد يعنى از وقت و حال خويش سخن گويد كه از مقام و احوال ديگران سخن گفتن غيبت است و الغيبة حرام . بزرگان گفتهاند حال غيرك لا يغنى عنك شيئا .
و شايد كه مر او را حال صفت گردد تا از نعت كردن مستغنى گردد ، زبان حال گويا شود ، عبارت حاجت نيايد ، بىقرارى دليل عاشقى بس بىخويشتنى دليل ديوانگى بس .
و گفت وجد بىوقت آن باشد كه همه وقت مشاهد حق تعالى باشد يعنى وجد حرقت است و حرقت بر مقدار محبت است هر چند محبت قوىتر ، حرقت بيشتر و هر چند حرقت بيشتر مشاهدت بيشتر . محال باشد كه با احتراق قلب اعضا قرار يابد .
و باز بزرگى گفت : هر كس كه ايمان وى صحيح باشد نظر نكند مركون را و آن چه در آن است . از بهر آن كه خساست همت از اندكى معرفت باشد [ و در اين فصل سخن بسيار است « 1 » ] اول آن است كه صحت ايمان شرط كرد نه وجود ايمان . صحت ايمان قوت ايمان است ،
هامش
( 1 ) - با توجه به معنى از ص 45 ج 3 شرح تعرف افزوده شد .