گشاده گشتن باطن وى ، معرفت است . و گفت عامهء مؤمنان را عالم شايد خواندن و جز خاص اولياء را عارف نشايد خواندن .
و شيخ ابو بكر وراق گفت رحمة اللّه عليه كه : معرفت آن است كه چيزها را به صورت و نشان دانى و صورت و نشان ، دانستن ظاهر است .
باز علم آن است كه چيزها را به حقايق دانى و حقايق ، باطن است .
پس اين سخن بر ضد سخن اول است .
شيخ ابى سعيد خراز گفت رحمة اللّه عليه : معرفت خداى تعالى علم جستن خداى است عز و جلّ پيش از يافتن وى ، باز علم به خداى تعالى از پس يافتن است . پس علم باريكتر است و پنهانتر است از معرفت .
و فارس بغدادى گفت رحمة اللّه عليه : معرفت آن است كه عارف مستوفى گردد اندر مشاهدهء معروف و مستوفى آن باشد كه او را به تمامى از وى ستده باشند . يعنى چون بنده را معرفت به كمال رسد صفات وى از وى به تمامى بستاند .
چنان غلبه گيرد مشاهدت معروف بر سر وى كه از كل معانى و صفات خويش فانى گردد .
و گفت معرفت خرد داشتن همه قدرها است مگر « 1 » قدر خداى تعالى و با قدر خداى تعالى هيچ قدر نبيند .
ذو النون را گفتند خداى را به چه شناختى ؟ گفت من هرگز آهنگ نكردم به معصيتى الا چون بزرگى خداى تعالى ياد كردم شرم داشتم و به جاى ماندم . يعنى شناختن وى قرب خداى را به وى دليل كرد بر معرفت خويش ، چون معرفت درست گردد پس سر « 2 » شاهد گردد
هامش
( 1 ) - در متن خلاصه بعد از : مگر كلمهء : بر آمده است كه با توجه به معنى و شرح تعرف ص 149 ج 2 حذف شد .
( 2 ) - كلمهء : سر در خلاصه محو بود .