عقل تركيب كرد ، دلايل و حجج نيز هم علت معرفت نگشت كه اگر دلايل علت گشتى هر كه دليل بديدى عارف گشتى . باز رسل فرستاد و رسل نيز علت معرفت نبود كه اگر رسل علت بودى ، هر كه را دعوت رسول برسيدى عارف گشتى . باز چنان كه خود را دانست وصف كرد تا رسولان بدانستند و امر كرد مر رسولان را تا مر او را از وصف وى وصف كردند و اين وصف كردن رسولان هم علت معرفت نگشت از بهر آن كه اگر علت گشتى هر كه وصف بشنيدى عارف آمدى . از پس اين همه هدايت داد اندر سر تا بنده به هدايت وى عارف آمد . چون بنده به خود باز گردد اندر هر صفتى كه خود را بيابد به حق جاهل يابد و هيچ صفت نيابد كه آن صفت علت معرفت گردد ، خود را جاهل بيند « قبل الوجود و بعد الوجود حالا بعد حال . » چنان كه ياد كرديم كه مر وى را به وى شناختيم نه به خود شناختيم معنى : « وجود جهلك عند قيام علمه » اين باشد .
و اين كه شيخ جنيد را گفتند : « زدنا . قال : هو العارف و هو المعروف » ، اين به معنى گفت نه به حقيقت . از بهر آن كه خداى تعالى را عارف گفتن روا نباشد . اما معنى آن باشد كه اين عارف كه مر او را بشناخت تا حق تعالى نزديك وى معروف گشت به تعريف وى بود ، چنان گشت كه عارف وى بود و معروف وى بود . « كما قال » سهل بن عبد اللّه : « المعرفة هى المعرفة بالجهل . » سهل گفت رحمة اللّه عليه كه معرفت آن است كه به جهل خود عارف شوى . يعنى از آنجا كه منم جاهلم از آن شناختم كه وى مرا تعريف كرد .
قال اللّه تعالى :
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ
« 1 »
»
مؤمن را ايمان فرمود يعنى « 2 » ايمان آوردى به هستى من ، ايمان آر به منت من ، چون ايمان
هامش
( 1 ) - سورهء 4 نساء آيهء 136
( 2 ) - در متن خلاصه بعد از : يعنى كلمهء :
من قيد شده كه بىگمان خطا است و در شرح تعرف ص 138 جلد دوم كلمهء :