دو فعل يك جنس بود ، چون دو جنس مختلف بود شركت صورت نبندد .
و باز گفت كه اجماع است كه بندگان مختارند كسب خويش را و مريدند مر كسب خويش را و بر آن فعل خويش مكره و مجبر نيستند و لا محمولين عليه . يعنى مكره و مجبر بر طاعت مثاب نبود هم چون ملايكه و نيز مكره و مجبر بر معصيت معاقب نبود چنان كه مكره بر شرب خمر و بر ديگر معاصى . نه بدين جهان محدود بود نه بدان جهان معاقب باشد و از اين معنى است كه به وقت بأس ، ايمان مقبول نيست كه بنده به آوردن ايمان به وقت بأس مجبور است . و از بهر اين است كه عذر خواستن كافران در آن جهان مقبول نيست كه بدان عذر خواستن مجبورند .
و ملايكه چون آلت طاعت دادند و آلت معصيت ندارند و بىآلت معصيت ، معصيت نتوانند كردن ، لاجرم نه به تحصيل طاعات مثابند و نه به ترك معصيت . اما آدمى چون آلت طاعات دارد و آن عقل است و آلت معصيت دارد و آن شهوت است . چون هر دو آلت داشت و توانست به هر دو ميل كردن كه مختار بود به فعل ، لاجرم مثاب و معاقب آمد .
باز گفت معنى قول ما كه گفتيم ما مختاريم نه آن است كه خداى عز و جلّ به ما مفوض كرده است تا هر چه خواهيم كنيم ، يعنى هر چه بنده بدان مفوض بود كه اگر خواهد كند و اگر خواهد نكند بدان فعل مثاب نبود و به ترك آن فعل معاقب نبود هم چون افعال مباحات كه بنده اندر وى مخير است و مفوض است خواهد كند خواهد نكند بدان مثاب و معاقب نيست . و نيز ستوران كه ايشان را مفوض است هر چه خواهند كنند نه مثاب و نه معاقبند .
فاما مختار بندگان آن است كه مجبور نيست چون درختى كه باد او را بجنباند يا سنگى كه از كوه فرود افتد و ليكن مختارند بدان معنى كه امر كرده است و نهى كرده است و امر بر وى واجب است و
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 106
مساهمون: مجهول
ص١٠٦