ز كويش اى دل پردرد پاى باز مگير * اگرچه دانى كاين باديه به پاى تو نيست
بر آستانه سَرِ درد بر زمين مىزن * كه پيشگاه سراى جلال ، جاى تو نيست
*
عشق تو ز هر بىخبرى خالى نيست * درد تو ز هر بىبصرى خالى نيست
چندان كه درين خلق جهان مىنگرم * سوداى تو از هيچ سرى خالى نيست
*
پيرِ ره ، كبريت احمر آمده است * سينهء او بحر اخضر آمده است
راه دورست و پرآفت ، اى پسر * راهرو را مىببايد راهبر
*
نگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى * سليما ، ابلها ، لا بل كه محرومىّ و مسكينا
سنايى گرچه از روى مناجاتى همىگويد * به شعرى ديد حرص آنكه بايد ديدهء بينا
« كه يا رب مر سنايى را سنايى ده تو در حكمت * چنان كز وى به رشك آيد روان بو على سينا »
و ليكن از طريق آرزو پختن خرد داند * كه با بخت زمرّد برنيايد كوشش مينا
برو جان پدر تن در مشيّت ده كه دير افتد * ز يأجوج تمنّا رخنه در سدّ « و لو شئنا »