دير شد تا در برم دل زحمتِ تن مىكشد * دوست مىبينى كه او چون رنج دشمن مىكشد
از براى آنكه تا مرهم شود در ديدهها * توتيا خود را به پيش چشمِ هاون مىكشد
*
دل به جان شد جان فروآمد به جسم * كس ندارد زين عجايبتر طلسم
*
كونين و مكان به وقت درويشان خوش * عيش و طرب و نشاط با ايشان خوش
قومى كه مراد خويش خوش ترك كنند * درويشانند كه وقت درويشان خوش
*
به اميد آنكه روزى به عيادت من آيى * چه خوش است همچو چشمت همه عمر ناتوانى
*
درويش كه لاف معرفت زد * وز عجز نبُرد اين سخن پيش
در هر دو جهان خجل فروماند * زانست سياهروى درويش
*
نه آن درويش مىگويم كه رنگ مفلسى دارد * كه بدبخت جهان بسيار مىخوانند درويشان
*
فقر همچون كعبه چاراركان نمود * پنجمش جز ذات حق نتوان نمود