در كوى خرابات چو درويشى به * شك نيست كه مُلك كمى از بيشى به
بيگانگى از ملك جهان سلطانيست * با فاقه و فقر دائما خويشى به
*
دلا بشنو ز ما گر يار غارى * مده بر باد عمر خود به خوارى
غنيمت دان گل و باد بهارى * فما بعد العشية من عوارى
*
برخيز دلا كين دم پيغام ز يار آمد * سلطان اجل ناگاه بىصبر و قرار آمد
بشتاب كه آن دلدار از شوق تو را خواندهست * ايام خزان بگذشت دوران بهار آمد
چندين چه شوى راضى در دورى اين غربت * هنگام رحيل اى دل زين بوم و ديار آمد
اى يوسف جان بازآى زان چاهِ تنِ تاريك * بر تخت بقا بنشين كز شاه نثار آمد
از گلخن تن بركن در گلشن جانكش رخت * از جمله كنارى گير كان مه به كنار آمد
هرچند قفس بشكست آزرده نگشت آن مرغ * آشانهء خود بشناخت مونس برِ يار آمد
جان در تن پروحشت دربند بلاها بود * زان جمله خلاصى يافت در حصن و حصار آمد
سلطان ازل ديرست كين صيد همىخواهد * در دام چنين سلطان جان تو شكار آمد
*