شد خلاصِ يوسف از زندان و چاه * مژده سوى پير كنعان مىبريم
*
دل ز جان بركن كه زينجا مىرويم * بىدرنگ امروز فردا مىرويم
مرغ جان از دام تن آمد ملول * زين قفس در صحن صحرا مىرويم
دير تا در چاه ظلمت ماندهايم * زين نشيب تيز بالا مىرويم
*
پاى كوهى كان عبادتگاه شيخ مرشدست * قبّه و درگه ز نور شيخ مرشد شد پديد
شد فداى خاك پاك شيخِ مرشد هر زمان * صد هزاران قبّه و درگاه با شيخ و مريد
*
درد مىبايد تو را در هر دمى * اندكى نه عالمى در عالمى
تا مگر آن درد ره پيشت بَرَد * وز وجود خويش بىخويشت برد
تا چنين دردى نيايد در دلت * زندگى هرگز نيايد حاصلت
*
گر بىخبران قيمت اين درد ندانند * اى عقل تو بارى به يقين بينى و دانى
فرعون و عذاب ابد [ و ] ريش مرصّع * موسى و كليم اللّه چوبى و شبانى
*
هر كه دلش دردِ اين حديث ندارد * جان وى اى جان من نَبُرد دوايى
دعوى عشق ار كنى به مجلس عشاق * سوز دل و آب ديده ساز گوايى
*