تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
اى يوسف جان بازآى ، زان چاه‌بنِ تاريك * بر تختِ بقا بنشين كز شاه نثار آمد از گلخنِ تن بركن در گلشن جان كِش رَخت * از جمله كنارى گير كان مَه به كنار آمد هرچند نفس بشكست آزرده نگشت آن مرغ * آشانهء خود بشناخت مونس برِ يار آمد جان در تن پروحشت دربند بلاها بود * زان جمله خلاصى يافت در حصن و حصار آمد سلطان ازل ديرست كين صيد همىخواهد * در دامِ چنين سلطان جان تو شكار آمد
من كلامه ، شيخ ، قدّس اللّه روحه :
فرصت از دست شد دلا درياب * چند خواهى به ماندن اندر خواب همچو شيران برآى از اين غرقاب * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب هرچه از عمر در وصول آمد * سربه‌سر هرزه و فضول آمد مرغ جان زين قفس ملول آمد * الوداع الوداع يا أصحاب پلِ عمر اى پسر چو گشت خراب * منشين زير آنكه نيست صواب وقت كوچست زين سراىِ سراب * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب يوسف روح شاه و سلطانست * در بُنِ چاهِ تن به زندانست هين كه هنگام تختِ ايوانست * الوداع الوداع يا أصحاب تو گلى در ميان خار ممان * تو نديمى درين خمار ممان به غريبى درين ديار ممان * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب آفتابى ز ابرِ تن به درآى * از بنِ چاهِ درد و غم به سر آى دير شد اى مَهِ دو هفته برآى * الوداع الوداع يا أصحاب خانهء تن اگرچه ويران شد * هيچ غم نيست جان به جانان شد مور ديگر برِ سليمان شد * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب