اى يوسف جان بازآى ، زان چاهبنِ تاريك * بر تختِ بقا بنشين كز شاه نثار آمد
از گلخنِ تن بركن در گلشن جان كِش رَخت * از جمله كنارى گير كان مَه به كنار آمد
هرچند نفس بشكست آزرده نگشت آن مرغ * آشانهء خود بشناخت مونس برِ يار آمد
جان در تن پروحشت دربند بلاها بود * زان جمله خلاصى يافت در حصن و حصار آمد
سلطان ازل ديرست كين صيد همىخواهد * در دامِ چنين سلطان جان تو شكار آمد
من كلامه ، شيخ ، قدّس اللّه روحه :
فرصت از دست شد دلا درياب * چند خواهى به ماندن اندر خواب
همچو شيران برآى از اين غرقاب * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب
هرچه از عمر در وصول آمد * سربهسر هرزه و فضول آمد
مرغ جان زين قفس ملول آمد * الوداع الوداع يا أصحاب
پلِ عمر اى پسر چو گشت خراب * منشين زير آنكه نيست صواب
وقت كوچست زين سراىِ سراب * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب
يوسف روح شاه و سلطانست * در بُنِ چاهِ تن به زندانست
هين كه هنگام تختِ ايوانست * الوداع الوداع يا أصحاب
تو گلى در ميان خار ممان * تو نديمى درين خمار ممان
به غريبى درين ديار ممان * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب
آفتابى ز ابرِ تن به درآى * از بنِ چاهِ درد و غم به سر آى
دير شد اى مَهِ دو هفته برآى * الوداع الوداع يا أصحاب
خانهء تن اگرچه ويران شد * هيچ غم نيست جان به جانان شد
مور ديگر برِ سليمان شد * حَانَ وَقتُ الرَّحيلِ يَا أَحبَاب