چون گشتهام نزديك شه از ناكسان دورى كنم * چون خويش عشق او شدم از خويش بيزارى كنم
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدى كنم * چون گلبنم در گلشنشن عيبست اگر خارى كنم
زنجير بر دستم نهد گر دست بر كارى نهم * در خم مى غرقم كند گر قصد هشيارى كنم
اى خواجه من جام ميم چون سينه را غمگين كنم * شمع و چراغ خانهام چون خانه را تارى كنم
يك شب به مهمان من آ تا قرص مه پيشت كشم * دل را به پيش من بنه تا لطف و دلدارى كنم
در عشق اگر بىجان شوى جان و جهانت من بسم * گر دزد دستارت برد من رسم دستارى كنم
دل را منه بر ديگرى چون من نيابى گوهرى * آسان درآ و غم مخور تا منت غمخوارى كنم
اخرجت نفسى عن كسل طهرت روحى عن فشل * لا موت الا بالاجل بر مرگ سالارى كنم
شكرى على لذاتها صبرى على آفاتها * يا ساقى قم هاتها تا عيش و خمارى كنم
الخمر ما خمرته و العيش ما باشرته * پخته است انگورم چرا اين غوره افشارى كنم
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٣٢٥