آن نرمى و آن لطف كه پاينده كند جان * ز آن نرمى و ز آن لطف بسنجاب رسيده
ز آن ناله و زان اشك كه خشك و تر عشقست * يك نغمهء تر نيز بدولاب رسيده
يك دسته كليدست به زير بغل عشق * از بهر گشائيدن ابواب رسيده
اى مرغ كه آن بال تو بشكست ز صياد * از دام رهد مرغ بمضراب رسيده
خامش كه ادب نيست مثلهاى مجيبم * يا نيست به گوش تو خود آداب رسيده
شرح
( 121 ) ص 52 س 14 :عشق اندر فصل و علم و دفتر و اوراق نيست، اين دو بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 147 ) چنين آمده .عشق اندر علم و فضل و دفتر و اوراق نيست * هرچه گفتوگوى خلق آن رهبر عشاق نيست
بيخ عشق اندر ازل و آن شاخ عشق اندر ابد * اين شجر را تكيه بر عرش و ثرى و ساق نيست
عقل را معذور كرديم و هوا را حد زديم * كين جلالت لايق اين عقل و اين اخلاق نيست