تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
و ز آن زلفين آن بارم چه سوداها كه من دارم * گهى در حلقه مىآيم گهى حلقه شمر باشم اگر عالم بقا يابد هزاران سال و مه رفته * ميان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم مرا معشوق پنهانى چو خود پنهان همىخواهد * و گر نى رغم شب كوران عيان همچون قمر باشم مرا گردون همىگويد كه چون مه بر سرت دارم * بگفتم نيك مىگوئى بپرس از من اگر باشم بسوزان اين تنم گر من ز هر آتش برافروزم * مبادم آب گر خود من ز هر سيلاب تر باشم اگر ساحل شود جنت درو ماهى نيارامد * حديث شهد او گويم پس آنگه در شكر باشم بروز وصل اگر ما را از آن دلدار نشناسى * پس آن دلبر دگر باشد من بيدل دگر باشم در آن بحرى كه شمس الدين تبريزى بيالايد * ملك را بال مىريزد من آنجا چون بشر باشم
شرح
( 118 ) ص 52 س 2 :تمام اوست كه فانى شدست آثارش، اين ابيات از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو « ص 424 » چنين آمده :تمام اوست كه فانى شدست آثارش * به دوستگانى اول تمام شد كارش