نوح ز اوج موج تو گشته حريف تختهاى * روح ز بوى روى تو مست و خراب و آگهى
باز شو از مسافرى جانب شهر خويشتن * باز بقصر خويش رو اى كه بمانده در دهى
هركه بعشق شمس دين گشت ز خويش بىخبر * باخبرست او ز جان هست ز دوست آگهى
شرح
( 117 ) ص 51 س 18 :نهادم پاى در عشقى كه بر عشاق سر باشم، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 465 ) چنين آمده :نهادم پاى اندر عشق بر عشاق سر باشم * منم فرزند عشق اى جان ولى بيش از پدر باشم
اگرچه روغن بادام از بادام مىزايد * همىگويد كه جان داند كه من بيش از شجر باشم
به ظاهر بين همىگويد كه مسجود ملايك شد * كه اى ابله روا دارى كه جسم مختصر باشم
زمانى بر كف عشقش چو سيمابى همىلرزم * زمانى در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پيدا و ناپيدا چو جان و عشق در قالب * گهى اندر ميان پنهان گهى شهره كمر باشم