امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم * صد بار گرفتيم و دو صد بار ببستيم
زندان خرابات بخوردند و برفتند * مائيم كه جاويد بخورديم و نشستيم
وقتست كه خوبان همه در رقص درآيند * انگشت زنان گشته كه از پرده بجستيم
انگشت بنه بر رگ ما خواجه حكيما * كز دست شدستيم ببين تا ز چه دستيم
يك لحظه بلا نوش ره عشق قديميم * يك لحظه بلى گوى مناجات الستيم
بالا همه باغ آمده پستى همه پرگنج * ما بوالعجبانيم نه بالا و نه پستيم
خاموش كه تا هستى او كرد تجلى * هستيم بدينسان كه ندانيم كه هستيم
هرچند پرستيدن بت مايهء كفرست * ما كافر عشقيم ولى بت نپرستيم
نى نى تو نهاى محرم اين راز نهانى * كاندر نظر عقل تو چون كور و كرستيم
جز قصهء شمس الحق تبريز مگوئيد * از ماه مگوئيد كه خورشيدپرستيم
شرح
( 110 ) ص 49 س 9 :سر قدم كرديم و آخر سوى جيحون تاختيم، اين ابيات از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 529 ) چنين