گفت كه باده دادمش در دل و جان نهادمش * بالوپرى گشادمش از صفت صفاى من
پر كنون ز دست شد سخت خراب و مست شد * نيست در آن صفت كه او گويد نكتهاى من
ساقى آدمى كشم گر بكشد مرا خوشم * راح بود عطاى من روح بود سخاى من
باده توئى سبو منم آب توئى و جو منم * مست ميان كو منم ساقى من سقاى من
از تك خويش جستهام در تك خم نشستهام * تا همگى خدا بود حاكم و كدخداى من
شمس حقى كه نور او از تبريز مىرسد * غرقهء نور او شده شعشعهء ضياى من
شرح
( 109 ) ص 48 س 16 :رندان خرابات بخوردند و برفتند، اين بيت از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 473 - 474 ) چنين آمده :از اول امروز چه آشفته و مستيم * آشفته مگوئيد كه آشفته شدستيم
آن ساقى بدمست كه امروز درآمد * صد عذر بگفتيم و از آن مست برستيم
ز آن باده كه دارى تو و اين عقل كه ما راست * معذور همىدار اگر جام شكستيم