بيا كه در دل من رازهاى پنهانست * شراب لعل بگردان و پرده را بردار
مرا چو مست كنى آنگهى تماشا كن * كه شيرگير چگونه است در ميان شكار
تبارك اللّه از آن دم كه پر شود مجلس * ز بوى جام و ز نور رخ چنان دلدار
هزار مست چو پروانه جانب آن شمع * نهاده جان بطبق بركه هين بگير و بيار
ز مطربان خوشآواز و نعرهء مستان * شراب در رگ خمار گم كند رفتار
ببين به حال جوانان كهف چون خوردند * شراب سيصد و نهساله مست اندر غار
چه باده بود كه موسى به ساحران برريخت * كه دست و پاى بدادند مست بيخودوار
زنان مصر چه ديدند در رخ يوسف * كه شرحهشرحه بديدند ساعدى چو نگار
چه ريخت ساقى تقدير بر سر جرجيس * كه غم نخورد و نترسيد ز آتش كفار
هزار بارش كشتند و همچنان مىزيست * كه مستم و خبرم نيست از يكى و هزار
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٥٢