ساقيا آن لطف كو كان روز همچون آفتاب * نور رقصانگيز را بر ذرها مىريختى
دست بر لب مىنهى يعنى خمش من تن زدم * خود بگويد جرعها كان بهر ما مىريختى
ريختى خون جنيد و گفت اخ هل من مزيد * بايزيدى مىدهد از هركجا مىريختى
اولين جرعه كه بر خاك آمد آدم روح يافت * جبرئيلى مست شد چون بر سما مىريختى
مىگزيدى صادقان را تا چو رحمت مست شد * از گزافه بر سر او ناسزا مىريختى
مىندادى جان به نانى نان ترا در خوردنى * آب سقا مىخريدى بر سقا مىريختى
همچو موسى كآتشى بنموديش آن نور بود * در لباس آتشى نور و ضيا مىريختى
روز جمعه كى بود روزى كه در جمع توايم * جمع كردى آخر آن را كه جدا مىريختى
اى دل آمد دلبرى كاندر ملاقات خوشش * همچو گل در برگريزان از حيا مىريختى
درج بد بيگانهاى با آشنا در مردمم * خون آن بيگانه را با آشنا مىريختى
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٤٩