چو خلق جملهء عالم بخورد و خواب حريص * تو آگهى و سميعى و بودهاى بيدار
چو دل زياد تو كرديم خرم و روشن * اگر نه ذكر تو باشد برآورد ز نگار
نگاه دار ز الطاف خويش آن ساعت * وجود ما ز بلا و عنا و دوزخ و نار
به حق حرمت و نورت كه بر ضعيفى ما * ببخش در لحد تنگ فيض نور و نثار
به حق حرمت و نورت كه فرصتى بخشى * بروز حشر و بوقت رحيل و روز شمار
به هرچه غير خداوند مىپرستند آن * بود چو جيفهء اسراف كان بود مردار
مكن تصور باطل بگير دامن شاه * كه لطف حق برهاند ترا ز ظلمت تار
صفاى مجلس عشقست شمس تبريزى * كه آفتاب ز فيضش همىبرد انوار
شرح
( 105 ) ص 47 س 14 :پيش از آن كاندر جهان باغ و مى و انگور بود، اين ابيات از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو « ص 268 » چنين آمده :