تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
شناسد جان مجنونان كه اين طاسست قشر جان * ببايد بهر اين دانش ز دانش در جنون رفتن كسى كو دم زند بىدم مباح او راست غواصى * كسى كو كم زند بىكم رسد او را فزون رفتن رها كن تا بگويد او خموشى گير تو به جو * كه آن دلدار خود داند بسوى تائبون رفتن
شرح
( 62 ) ص 32 س 7 :يك حمله مردانه مستانه بكرديم، از غزليست كه در كليات چاپ لكنهو ( ص 477 ) چنين آمده :ما آتش عشقيم درين موم رسيديم * شمعيم و به پروانهء مظلوم رسيديم يك حملهء مستانهء مردانه بكرديم * تا علم بداديم و بمعلوم رسيديم در اول منزل به دو فرسنگى هستى * در قافلهء امت مرحوم رسيديم در خلقت ما تعبيه چون رحمت و قهرست * آنجا كه نه مطرود و نه مرحوم رسيديم آن مه كه نه بالا و نه پستست بتابيد * آنجا كه نه محمود و نه مذموم رسيديم با حضرت آن لعل كه در كون نگنجد * بسر كورى هر سنگدل شوم رسيديم تا آية كرسى بسوى عرش پريديم * تا حى بديديم به قيوم رسيديم