گر شمس درين آينه خود را ننمودى * در كارگهش آدم خاكى چه كسستى
گر گوش ترا پنبهء غفلت نگرفتى * ارشاد ترا يك نفس شمس به سستى
شرح
( 65 ) ص 33 س 2 :در اولين و آخرين عشقى بننمود اينچنين، از غزليست كه در كليات چاپ لكنهو ( ص 614 - 615 ) چنين آمده :بوئى همىآيد مرا مانا كه باشد يار من * بر ياد من پيمودمى آن باوفا خمار من
كى ياد من رفت از دلش آن در دل و جان منزلش * هر لحظه معجونى كند بهر دل بيمار من
خاصه كنون از جوش او از جوش بىروپوش او * رحمت چو جيحون مىرود در قلزم اسرار من
بر دست و بر احوال من اين گفتن و اين قال من * اى تنگ گلزار ضمير از فكرت چون خار من
كو نعرهاى يا صيحهاى اندر خور سوداى من * كو آفتابى يا مهى مانندهء انوار من
اين رازهاى قيصرى آمد بروم اندر حبش * تا زنگ را بر هم زند در بردن زنگار من
نظاره كن كز بام او هر لحظهاى پيغام او * از روزن دل مىرسد در جان آتشخوار من