گفتم اى چه چه شد آن ظلمتت * گفت كه خورشيد به من بنگريد
هركه فسردست كنون گرم شد * جمرهء عشقت نگذارد جليد
قيصر رومست كه بر زنگ زد * اوست كه ترسا بچه خواندش فريد
پرتو دل بود كه زد بر سعير * برشد و بشكافت كه هل من مزيد
دوزخ گفتا كه مرا جان ببخش * تا بخورم هركه ز يزدان بريد
برگذر از آتش اى بحر لطف * ورنه به مردم تپشم بفسريد
گفت كه اى آتش قوم مرا * زود به من ده كه خداشان گزيد
جمله يكايك به كف او سپرد * گفت كه نار تو ز نورم رهيد
گفت به مؤمن به زبان خشوع * دوزخ با آن همه قهر شديد
تافت ز تبريز رخ شمس دين * شمس بود نور جهان را كليد
غزل ديگرى هم به همين وزن و قافيه ( ص 337 - 338 ) هست كه در آن هم اين بيت نيست :
عشق مرا بر همگان برگزيد * آمد و مستانه رخم را گزيد
شكر كز آن كان زر جعفرى * روى مرا نادرهكارى رسيد
باد تكبر اگرم در سرست * هم زدم اوست كه در من دميد
كرد مرا چشم مه و بر رخم * گنبد نيلى سر و نيلى كشيد
باده فراوان و يكى جام نى * بوسه پياپى شد و لب ناپديد
قفل خدا پيش ببست و گريخت * خونش بريزيم چو آيد كليد
گو سگ نفس اين همه عالم بگير * كى شود از سگ لب دريا پليد
اى شب كفر از مه دين تو روز * گشته يزيد از دم تو بايزيد
جان به سعادت بكشد نفس را * تا بهم افتند سعيد و شهيد