لشكر او ظلم نيايد سخنى بيرون انداخت تا آن سخن وسيلهء قرب او گردد - او را از براى تفتيش و تفحص بدان دستگاه رسانيد -
نكته بيچاره عاشق كه همه عمر در تدبير آن گذراند و همه سال در انديشهء آن كى باشد تا دست در فتراك دولت معشوق اندازد و گرد براق عزّت او را سرمهء چشم جهانبين سازد - بيت
سرمهء گر دهى از گرد ره خويشم ده * ورنه من دست ازين ديدهء پرخون شستم
نكته ديدهء عاشق به ديدار دوست روشن باشد و سينهء محب به روايح ذكر محبوب گلشن - عاشق هرچه بيند از و بيند و در وصال و فراق يكرنگ باشد و در خلا و ملا يكسان باشد و اگر مبادا از روى ظاهر جداى افتد باطن او همچنان در عشق ثابت باشد و در دوستى دوست شاهد و ظاهر -