حكايت محمود سبكتگين غازى را انار الله برهانه چون آثار و انوار محبت اياز از دايره حدّ وعد تجاوز كرد ملوك حضرت و اركان دولت سر از گريبان حسد برآوردند و به خلوت دست در دامان محمود زدند و گفتند اى ملك ملك سيرت اگر تو اياز را دوست مىدارى رواست اما مىبايد كه از آن جانب نيز برخى مودتى باشد - سلطان بخنديد و گفت يعنى او مرا دوست نمىدارد ؟ گفتند نه - گفت از كجا مىگوئيد ؟
گفتند ما نيكو تفحص كردهايم و سر و پاى اين كار تمام معلوم كرديم - او همه دوستى كه دارد باموال و نقود و جواهر و امتعه دارد - هر روز كه از درگاه پادشاه بازمىگردد و در خانه مىرود در خانه حجره دارد - او در آنجا همه جواهر نفيس پادشاه كه يكى از آن در هفت كشور نباشد در آن حجره مىرود و در از درون محكم مىبندد و نظاره آن گوهرها مشغول مىباشد تا وقت آن شود كه او را بدر سراى بايد آمد از حجره بيرون آيد و در قفل مىكند و بدرگاه مىشتابد - سلطان گفت اين ساعت او كجا باشد ؟ گفتند او اين زمان هم در آن حجره است مستغرق نظارهء آن جواهر - سلطان برفور سوار شد - تجمل
رساله مخ المعانى ( فارسى ) — صفحة 100
مساهمون: امير حسن علاء سجزى دهلوى
ص١٠٠